تبليغاتX
ذهن متورم يك زن
شنبه سی ام آذر 1387

به دلیل فیلتر شدن در تعدادی از isp ها بقيه اين وبلاگ را در اینجا زير پی بگیرید:

http://abrikezanshod.blogfa.com

پ.ن: این مطلبو حاضران به غایبان و پدران به پسران برسونن.

+ نوشته شده در 11:23 توسط مریمی .
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
نامه ها

تقصیر من نبود به خدا خانوم... الهی مطهره بمیره... من فهمیدم که مطهره به همه گف... منم به خدا به همه میگم چی کار می کنه. آبروشو می برم. تو رو خدا خانوم... به بابام نگین... به هیشکی نگین... من می دونم با مطهره چیکار کنم... همون روز که بهش گفتم٬ فهمیدم دوید رف پیش بچه ها. قبلاً فقط با من را می رف زنگ تفریح... با هیشکی دوس نمی شد. بعد تا بش گفتم دیدم چه رف چسبید به بقیه بچه ها. من از اولشم تنها بودم. هیشکی باهام دوس نمی شد. فقط مطهره که پارسال وسط سال اومد این مدرسه خانوم علوم مون آورد نشوندش پیش من. هیشکی قبلشم پیش من نمی نشس. باهامَم دوس نمی شدن. اولش پارسال صادقی پیشم می نشس... اما یه بار شکوفه بهش گفته بود این کاپشنمو دوروغ می گم مال داداشم بوده٬ مامانم از مامانش خریده. آخه مامانش تاناکورا داره. اما دوروغ می گف به خدا. مال داداشم بوده. بعد صادقی هم از پیشم رف. فک کرده بودن دوروغ میگم. بعدش مطهره اومد. با هم دوس شدیم. من همه رازامو بهش گفتم. حتی نامه ها که اون پسره بهم داده بود. که لباس مشکی می پوشید پشت لباسش یه عکس اژدها بود٬ دادم خوند. اما بهم پس دادشون. نامه ها رو میذاشتم تو لباسم که هیشکی نبینه آخه داداش کثافتم چیزامو میگشت. بعد هر وخ تنها بودم تو خونه میفهمیدم حالا میادش از تو لباسم در می آوردم میذاشتم زیر قالی. اینقد خونده بودمشون که دیگه داشتن پاره می شدن. روزی هزار باز می خوندمشون. می نشسم تو اتاقم کتابمو باز می کردم میذاشتم لای کتابم می خوندمشون. داداشم اما بار اول که اومد٬ دیدشون. من اینقد ترسیده بودم. بهم گف اگه به کسی بگم٬ اونم نامه ها رو نشون بابا میده. اون وخ میدونی که چی میشد؟ همون بلایی که سر آبجی بزرگم اومد.

هر وخ مامانم می رف بیرون داداشم میومد پیش من. بابام تو زیر زمین خونه یکی از همسایه ها تعمیر می کرد وسایل مردمو. داداشم پیشش وامیساد. اما تا می فهمید مامانم میخواد بره بیرون اجازه می گرف از بابام. الکی بونه می کرد. بعدش میومد پیش من. اولین بار اینقد ترسیدم و گریه کردم. با دستش محکم دهنمو گرفته بود و لباسامو به زور می کند. در اتاقمم قفل کرده بود که یه وقت بابام نیاد. خیلی ترسیده بودم. بعدشم بهم گف اگه به کسی بگی٬ نامه هاتو نشون میدم. اون وخ سرتو با چاقو می برن. چاقوشو دیده بودم. خیلی گنده بود. من یه بار قبلش رفته بودم سرش. تا اون دکمه شو فشار دادم تیغش پرید بیرون. یهویی ترسیدم انداختمش زمین. داداشم خواب بود. بیدار شد یه عالم زدم.

اون روز اولی٬ یه عالم خون اومد. به هیشکی نگفتم. داداشم دسمال بهم داد بذارم تو لباسم. همون روز که داشت لباسامو می کند به زور٬نامه ها رو دید. اما محل نذاشت. بعد که کارش تموم شد خوندشون. بعدش گف به بابا می گم اگه بگی. بعد سرتو با همون چاقو می بره. راس میگف. می برید. من خیلی ترسیده بودم. مامانم همون روز فهمید خون میاد. فکر کرده بود پریود شدم. اما بعد دید دیگه نمیاد. فک کرده بود اتفاقی بوده. گف بعداً درس میشه خودش. بچه های مدرسه قبلی که توش بودم یه چیزایی می گفتن که زن و مردا با هم چیکار می کنن که بعداً بچه میاد. اما من درس نمی دونسم. تو این مدرسه هم با هیشکی دوس نبودم. بدشون میومد از من. بعدش مطهره اومد نشس پیشم. با هم دوس شدیم. همه رازامونو می گفتیم. اما اون یکیو هیچ وخ بهش نگفتم. می ترسیدم بگه به کسی. به هم جوک هم می گفتیم. مطهره جوکای زشت بلد بود. بعد من خیلیاشو نمی فهمیدم برام می گف. آخه مطهره بزرگتر بود. خودش گف من روفوزه شدم قبلاً. دو سه سال بزرگتر بود. بعدش من یه روز ازم خون اومد. اینقد ترسیدم. فک کردم آدم حامله بشه اینجوری میشه. به مطهره گفتم. خندید بهم. گف: "نه خره پریود شدی. من سه سال قبل پریود شدم. خب تو کوچیک تری. باید بری به مامانت بگی" بعدش گف چرا حامله؟ مگه کاری میکنی؟ بعدشم خندید. من ترسیدم اما هیچی نگفتم... ترسیدم فهمیده باشه.

بعد یواش یواش ازش می پرسیدم چه جوریه. چون بلد بود... نمی دونم از کجا می دونس... بهم گف وقتی آبجی بزرگاش حرف می زدن وامیساد گوش می داد. من کم کم ازش یاد گرفته بودم چه جوریه. به داداشم می گفتم. اما آخرش نمی دونم چی شد. داداشم همیشه می گف مواظبه. اما نفهمیدم دیگه چرا اینجوری شد. وقتی پریود نشدم فهمیدم چی شده. یه کم صب کردم. اما بازم نشد. اینقد ترسیده بودم. می خواسم خودکشی کنم. یه عالمه قرصای مامانمو خوردم. اما نمردم. فقط استفراغ کردم. نصف شب تا صب همش بیدار می شدم و میرفتم تو دسشویی یه آب سبزی استفراغ می کردم. به هیشکیم نگفتم. چون آبجی بزرگم که قرص خورده بود خودکشی کنه بابام که فهمید یه عالم زدش... بعدم کردش تو لونه کفتراش رو پشت بوم... یه اتاق سیمانی بود رو پشت بوم٬ یه در آهنی میله میله داشت. کرده بودش لونه کفتراش. کردش اونجا. درم قفل کرد روش. آبجیم اینقد گریه کرد... همش گریه می کرد... بعد نفهمیدم کی اومد رو پشت بوم بردش. یه بار بابام پاشد صب رف رو پشت بوم دید قفل درو شکستن و آبجیمو بردن. یه عالمه با لگد مامانمو زد... گف تقصیر توئه که اینجوری شده... من ۵ سالم بود... اما یادمه... بعدا که پیدا شد بابام اصن نذاش من ببینمش. نفهمیدم باهاش چیکار کردن. من ۵ سالم بود... مامانم فقط هی گریه کرد٬ گریه کرد. هنوزم گریه میکنه مامانم. اینقد گریه کرد که پیر شد. چشای سیاهش آب آورد. من میدونم مال گریه اس.

من می ترسیدم بگم. به داداشمَم ترسیدم بگم. اگه می فهمید قبل اینکه بابام بکشه خودش منو می کشت. برا همین به مطهره گفتم. آخه اون رازامو به هیشکی نمی گفت. شاید می دونست باید چی کار کنم که بچه بمیره. اما اون به همه بچه ها گف... همه معلما فهمیدن... تو رو خدا به بابام نگین... به خدا خانوم تقصیر من نبود... اگه می گفتم... بابام...


در تب نوشتمش

+ نوشته شده در 15:42 توسط مریمی .
شنبه بیست و سوم آذر 1387
به تلنگر

من دوست دارم تنها و در دل سیاه شب برم آخر دنیا .( میدانی آخر دنیا کجاست ؟) سکوتش را دوست دارم . احساس امنیت میکنم . آنجا که تهی از هیاهوی های روزانه است و از بوی تعفن لجنزاری که آدمی برای خود درست کرده خبری " نیست که نیست " زمان ایستاده است و سقف آسمان بلند .

این جمله ها مرا می کشاند به وسوسه ی شب. نزدیک نیمه شب است. هوا سرد. و من عاشق این سرما. عاشق اینکه نوک دماغم یخ بزند و ماهیچه های تنم بلرزند و دندانهام به هم بخورند و انگشتهام سر شود. شب اینجا اینطور است. بر عکس روزش٬ دلگیر و لنجزار و سقف آسمان کوتاه. می زنم بیرون.

- کجا دختر نصف شبی؟

- کار دارم. بر می گردم کارم تمام شد.

- زود نیست یه کم؟ میخوای کارتم تموم شد برنگرد٬ ها؟!

در که پشت سرم بسته می شود در جهان دیگری هستم. وای. چرا پیش از این لذتش را از خودم گرفته بودم؟ وقتی که اندیشه های پلید و نفس های متعفن خوابند... دراز ترین خیابان شهر را می گیرم و از کنارش می روم پایین. که شهر شب را ببینم٬ مثل زیبای خفته ای که افسون جادوگر صبح نمی گذارد ببینیش. کمی که می روم پایین صداهایی می شنوم. آه پس مردمانی هستند مثل من که شب را با همه ی پاکیش دوست دارند. جلوتر که می روم نور آتشی را می بینم. جای خالی خانه ای که خرابش کرده اند و هنوز هیچ به جاش نساخته اند جماعتی را می بینم گرد آتشی نشسته. بهتر که می بینمشان٬ ناله ی درد خماری٬ التماس برای گرت و دوا٬ بچه هایی که تو کیسه های آشغال دنبال غذا می گردند...

دردم می گیرد. می گذرم از کنارشان. پایین تر می روم... باز صدای ناله ی خفیفی می شنوم٬ نزدیک تر که می شوم شدیدتر می شود. هم ترسیده ام و هم کنجکاو. تو پیچ کوچه ی بن بست تاریک و خلوتی می ایستم. صدا از اینجاست. آهسته سرک می کشم. چند مرد٬ زنی را آزار می دهند. نمی شود راحت بگذرم. می روم عقب تر و ۱۱۰ را می گیرم. آدرس می دهم. تا راه بیفتم دوباره٬ زن را رها کرده اند. افتان و خیزان و خونین می رود. پشت جان پناهی که بیرون در خانه ای ساخته اند٬ پنهان می شوم٬ مردها را می بینم که از کوچه در می آیند. کمی که دور می شوند باز راه می افتم. بغض دارم. پلیس تو این خراب شده پس به چه دردی میخورد؟ پایین تر می روم... صدای جیغ کودکی این بار توجهم را جلب می کند. سمت صدا می روم. باز در پناهگاه خرابه ای یک دله آتش می بینم و چندین بچه ی بی خانه که اطرافش نشسته اند و مردی که مثلا بزرگترشان است و مشت و لگد را گرفته به سر و تن بچه ای ۱۰ - ۱۲ ساله. جلو نمی روم. ما بین حرفهاش می فهمم که بچه٬ پول کاسبی امروزش را خورده. می دوم تا از آن همه کثافت دور شوم. خسته از دویدن و با بغض در گلو باز پایین تر می روم. چراغ ماشین پلیس این بار توجهم را جلب می کند و چند مردی که کنارش ایستاده اند٬ نزدیک که می شوم می شناسمسان٬ همانهایی که زن را آزار می دادند. پاشُل می کنم. گوش می دهم. انگار بحث معامله ایست. حالم به هم می خورد. بر می گردم. کمی بالاتر یک آژانس تاکسی هست. می دوم تا بهش برسم. در سرم هزار جور فکر است. متنفر شده ام. گریزانم. کمی که میگذرد حس می کنم ماشین پلیس دارد نزدیکم می شود. همان قبلی است. کنارم ترمز می کند و صدام میکند. می ایستم.

- تو خیابون چی کار داری نصف شبی؟ کجا می ری؟

- خونه دوستم بودم. میرم خونه خودمون.

- الان؟ می موندی تا صبح خونه دوستت. خونتون کجاس؟ خونه دوستت کجا بود؟

جوابش می دهم. می گوید سوار شو می رسانیمت.

- ممنون. کمی جلوتر آژانس هست. با آن می روم.

شهر٬ شهر است. شب و صبح ندارد. آدمها همانند. خواب و بیدار ندارد. اصلا من شکر خوردم که حرف زیادی زدم.

+ نوشته شده در 14:27 توسط مریمی .
چهارشنبه بیستم آذر 1387

- کی گفته اصن باید آدمایی که همدیگه رو دوس دارن حتما با هم عروسی کنن؟ اصن مزه ش به اینکه که نکنن. یه مدت چن وخ با هم باشن. اونوخ مزه ش قشنگ می مونه زیر دندون. وای که وختی عروسی می کنن. اصن من نفمیدم چرا٬ اسم زن و شوئر که گذاشتی روشون می رینن به خودشون. حالا اینا رو به بی بی می گفتم می گف دختر زبون به دندون بگیر این حرفا به تو نیمده. به ننه می گفتم می گف ۴ صبا دیگه پیر می شی تنها می شی غصه می خوری چرا شوئر نکردی. داداشم اگه می شنید می گف تو از آج و داغیته این حرفا رو می زنی. ماتحتت می سوزه که ترشیدی٬ حالا اینجوری میگی. چه مدونم واللا. من که عاقبت نفهمیدم. خب من که بد نیس زندگیم. یه دوره با هم بودیم دیگه. خیلی مث هم بودیم. خیلی به هم میخوردیم. ادم حسابی بود. هنو دلم واسش ضعف میره. اما خو! نشد دیگه... چه مدونم واللا. می گف خونوادش میگن نه! نه بابا! نیمد که خواسگاری. اصن دوس نداشت خودش ازدواج کنه. ها؟ پَ چطو فمیدم خونوادش نمیخواسّن؟!!! اگه خودش نمیخواسه ... خو یقین حرفشم نمی زده دیگه! چه مدونم... من آخه اینقده دلم میسوخ. آخه منو خیلی می خواس. منم یه مدت نمیذاشتم دس بذاره بهم. اما خو. نمی شدم زیاد سردش کنم. خیلی می خواسیم همو. حالا از شوما چه پنهون که بعله دیگه. گفتم شاید آبسّن شدم٬ یه وخ زدی و شد. اما تا بش گفتم قشنگ آتیش گرف. من که باکیم نبود. اون ترسیده بود. بعد چه مدونم چقد داد به قابله تا خلاصش کنه. گف میام میگیرمت اما با این وض بدبخ میشی. بی آبرویی تو فک فامیلم. خو راس میگف. من ناقص العقل که عقلم به ای چیزا نمی رسید. وای اگه بدونی چی کشیدم... مردم تا خوب شدم. همه جونم میسوخ. وَرّه می زدم. نمیشدم بگم به کسی. خون میومد مث چی. ننه م فک کرده بود مال عادتمه. اینقده گز علفی و برنجاس و آوشن به خوردم داد که دیگه حالم به هم می شد.

ای بابا... بعد نفمیدم دیگه چطو شد. دیگه ندیدمش. خو مث حالا نبود که همه یکی یه ازی تیلیفونا دسّشونه. ازی خبرا نبود. خونمونم تیلیفون نداش. من که یادم نرف که. هی سوختم و ساختم. چن وخ پیش دیدمش. یادم نیس٬ پارسال بود! پیرارسال بود؟ یا نه! اون سالی بود که زلزله شد. چن سال پیش بود؟ چه مدونم واللا. آخه ازونجا میدونم زلزله شد که یه چادر زده بودن تو پارک و صندوق صدقه گذاشته بودن و نوشته بودن واسه این زلزله زده ها! ها؟! چه مدونم واللا! شایدم واس جشن شکوفه هاس؟ پروانه هاس؟ چیه؟ ها! همون! شایدم واسه اون بود. گاسم هر وخ بود. جهندم! اما دیدمش. خودش بود. همچی آقا شده بود تو کت شلوار. فداش بشم ایشاللا. چش شیطون کور بشه ایشاللا. دورش بگردم. زنشو اگه بگی٬ ترگل ورگل! مواش از جلو روسریش ریخته بود تو پیشونیش. خوشکل. آره خو. لایقش بود. سه تا بچه داش. یکی تو کالسکه. دو تا دنبالشون. منو نمدونم نشناخ... یادش رفته بود... نمدونم واللا. رفتم جلو ماچش کنم خودشو کشید عقب. ای بابا... جخ من مث الان نبودم. حالم خوب بود. سالم بودم. هنو جوون بودم. خوشگل بودم. زنش جیغ زد دراومد گف: ای داهاتی کیه؟ دلم شیکس. نشسم به زار زار. گفتم حالا دیگه ما شدیم داهاتی. با از ما بیترونا وصلت کردی. مردوم جم شده بودن. تا من به خودم بیام رفته بودن. آره دیگه. دیگه همو وختا بود... یه روز ننه م ناغافل اومد تو صندوخونه٬ دید دارم به خودم ور میرم. خو چیکا می کردم؟ زد توسرم و هی خودشو زد و هی منو زد و هی اومدیم ای دکترو او دکترو حالام من اینجام. چن ساله حالا؟ خانوم شوما میدونی چن ساله؟

- نه عزیزم! من که پرستار اینجا شدم تو بودی. بیا تو. بیا وقت ناهاره. داروهاتم الان عقب میفته. کشتی ما رو بسکه این داستان زندگیتو راست و دروغ بافتی به هم٬ هر بار یه جور به خوردمون دادی.

--------------------------------------------------

پ.ن مثلا: آقا حیوان،حیوان نیست . لومباردو به ما گف اینجا بنویسیم براتون که ایشون وبلاگشو حذف کرده٬ یه قرمدنگ دیگه رفته واس خودش ثبت کرده. البت می تونه٬ می کنه. ولی رفقای لومباردو اوکی باشن. هر چی اون اونجا نوشت لومباردو جوابگو نیس. کامنت خوصوصیم واسش نذارین. ضمنا خیلی بی معرفتین که قلم رفیقتونو تشخیص نمیدین. آیکون برائت از تشخیص ندادن قلم رفیق! (گفتنیس ما دو بار تا به حال تو این چاه افتادیم.) همین دیگه

+ نوشته شده در 23:33 توسط مریمی .
یکشنبه هفدهم آذر 1387
به شازده کوچولوی همه ی قصه های من

قبل نوشت: این داستان را قبل از این نوشته ام. برای شازده کوچولویی. جمله ها و تعبیرهای بسیاری در این داستان٬ جمله های خود آن شازده کوچولو هستند. دلم نمی خواست تغییری بدهمشان. اگر میخوانید آن جوری بخوانید که من نوشتمش. آن جوری که من هربار می خوانمش. اگر نه٬ بگذرید.

----------------------------------------------

آخر وقت بود. داشتم جمع می کردم بساطم را که الهه در زد و تو آمد. یک پاکت سفید بزرگ دستش بود همینطور که می آمد سمت من گفت: پسر جوانی آمد حق ویزیتش را پرداخت کرد و این پاکت را داد و گفت به شما بدهم٬ خودتان می دانید. پاکت را رو میزم گذاشت و رفت. برداشتم و نگاهش کردم. از این پاکتهای پستی بزرگ بود. روش هیچ اسم و آدرسی نبود. بازش کردم. چند تا کاغذ جواب آزمایش توش بود با یک کاغذ معمولی که روش چیزهایی نوشته بودند. برداشتم خواندمش:

«سلام. من را احتمالاً یادت نیست. یک ماه پیش رسیدم خدمتتان٬ برام چند تا آزمایش نوشتید که جوابشان همراه این نامه است. اما برای من مهمتر از آنچه که در آن کاغذها نوشته شده٬ اینهاییست که اینجا نوشته ام.

بیش از یک ماه پیش بود٬ من آمده بودم این ساختمان برای کاری. طبقه ی پانزدهم. سوار آسانسور شدم. درست پشت سر شما. کس دیگری نبود. یک مانتوی آلبالویی پوشیده بودی با شال و کفش لیمویی. یک گوشی موبایل مشکی دستت بود. تا آسانسور برسد طبقه ی یازدهم من سه بار نگاهم را بلند کردم تا صاحب آن انگشتهای کشیده را که روی ناخنهای کوتاهش هیچ لاک و هیچ برقی نبود ببینم. اما هر سه بار خالی که روی گونه ی راستتان است توجهم را جلب کرد و نگذاشت ببینمتان. وقتی آسانسور ایستاد و شما از آن پیاده شدید خشکم زد. انگار قرار بوده من همه ی عمرم را در آن آسانسور بایستم و آن انگشت های کشیده را و آن خال سیاه را که انگار مرکز کائنات است نگاه کنم.

دکمه ی سیزده را فشار دادم. این آسانسور فقط در طبقه های فرد می ایستاد. با بیشترین سرعت و کمترین سر و صدای ممکن دو طبقه را پایین آمدم. اما تو نبودی. هیچ کس نبود. آنجا چند تا مطب دکتر بود و یکی دو تا وکیل و یک دفتر حسابرسی. اسم یک خانم دکتر فقط یادم مانده. دکتر آرام محزون٬ فوق تخصص انکولوژی. تنها اسمی که می شد روی آن انگشتهای بلند بی آرایش که انگار سرنوشت مرا رج می زدند٬ گذاشت. مردم تا فردا بشود و تو بیایی.

خانم دکتر آرام محزون٬ فوق تخصص انکولوژی٬ من خوب می دانم که چه دردی دارم. برای نالیدن از دردم نیست که اینها را اینجا می نویسم. من با تو بزرگ شدم خانم دکتر. یک شب خواب دیدم در اتاقی تنگ و تاریک و نمناک هستم. تو هم بودی. به من گفتی من دارم می روم٬ بیا بیرون. مجبورم درها را قفل کنم. تنها می مانی. آن اتاق چند تا در داشت. گفتم باشد٬ قفل کن. می مانم. گفتی اینجا سرد است. تاریک است. تنهایی. گفتم تنها می مانم. تو رفتی و درها را قفل کردی. باز برگشتی از پشت در گفتی این اتاق یک در دیگر هم دارد. روی سقفش است. اگر پشیمان شدی از آن بیا بیرون. اما نردبان نیست. باید از دیوار بالا بروی. نگاه کردم دیدم دیوارهای اتاق ۱۰۰ متر بلندی دارند٬ مثل تونلی که آن آسانسور توش بالا و پایین می رفت٬ آن اتاق قبر من شده بود.

یک شب دیگر خواب دیدم به خالی گوشه ی لب فرشته ای خیره شده ام. هر چه سعی می کنم نمی توانم بقیه ی صورتش را ببینم. سعی خفقان آوری بود. تب دار بودم. بعد انگشتهای کشیده ای آمدند جلو نبض مرا گرفتند... آن شب آن اتفاقی که دوستانم ازش با شور و هیجان حرف می زدند افتاد. من با تو بزرگ شدم خانم دکتر.

من همیشه در زندگیم عجله داشته ام. همیشه کارهایی که برایم بزرگ بوده کرده ام٬ با آدمهای بزرگتر از خودم گشته ام٬ با بزرگترها همکلاسی شده ام٬ و عاشق بزرگترها شدم. اولین بار وقتی ۴ سالم بود عاشق شدم. عاشق یک دوچرخه ی ۲۶ قرمز. برای داشتنش گریه کردم. اما برایم بزرگ بود. وقتی من اندازه اش شدم برده بودندش. از آن وقت این طالع من شد.

وقتی که مریضیم تو این سراشیبی افتاد که حالا هست٬ فهمیدم برای لذت هایی که نبرده ام چقدر وقت کم است. از وقتی تو را دیده ام بوف کور را هزار بار خوانده ام. به من خیانت کن خانم دکتر. به من پشت کن. برایم دل نسوزان. به من عشق نورز. میخواهم لذت این رنجها را ببرم. من وحشیم به عشق تو. یک پرنده هست به اسم کوکو که تخمش را در لانه ی پرنده ی دیگری میگذارد. وقتی جوجه از تخم در آمد جوجه های میزبان را می کشد. صاحب لانه به او غذا می دهد. ازش مواظبت می کند. کوکو بزرگ می شود. زیبا می شود. وحشی می شود و صاحب لانه را می کشد. حالا دل من لانه. دریای مدیترانه وقتی توفانی می شود موجهاش یکدیگر را می کشند٬ من مثل این دریای لامصبم. احساساتم خودشان را با کشتن و خوردن حس های دیگرم نشان می دهند. 

عاشقت شده ام. این جمله را می توانی با تف پرت کنی توی صورتم. این جمله در خروجی زبانم هیچ وقت نبود. در ورودی ذهنم بود. من با عقلم عاشقت شده ام. اگر از من بپرسی چرا جوابی ندارم برایت. چون عقلم اسیر شده. اگر عقلم از تو آزاد بود بود می توانستم قشنگ ترین دلیلها را بیاورم.

گاهی خدا انگار می فهمد که کسی را نابجا خلق کرده. آن وقت می بردش. گاهی آدم خودش می فهمد که نابجا بوده. آن وقت راهی برای گم شدن می جوید. مثل من. من یک حرف نابجا بودم که با تو نوشته شدم.»

نامه همین جا تمام شده بود. انگار نا تمام مانده بود. چند بار خواندمش. جواب آزمایشهاش را نگاه کردم. و آن وقت من٬ برای مریضی٬ گریه کردم. از آن وقت هر وقت کسی در این اتاق را می زند منتظرم پسر جوان عاشقی باشد. هر وقت جوانی به دیدنم می آید منتظرم که او باشد. هر وقت به ناخنهای بی برق و بی لاکم نگاه می کنم٬ هر وقت به این خالی که روی گونه ی راستم است و روزگاری می خواستم برش دارم نگاه می کنم٬ یاد پسر کوچکی می افتم که مثل دریای مدیترانه پر تلاطم است. پسر کوچک عاشقی که یک کوکو در دلش لانه کرده.

 

+ نوشته شده در 20:49 توسط مریمی .
شنبه شانزدهم آذر 1387
لعنت خدا به این سه شنبه ها

طرح از ژوست فالش

باز سه شنبه. تا برسم خانه هزار جور فکر تو سرم چرخ می زند. لعنت به من که حنجره ام به حرف باز نمی شود. تو هم حتما آدمی مثل خودم هستی. راحت می شود فهمید. از این نگاهها و حالی به حالی شدن ها چی عاید آدم می شود؟ علی پشت در ایستاده. دست تکان می دهد. رسیده ام وسط کوچه که داد می زند: کجایی تو؟

- می گشتم

- تو؟!

نگاهم را از نگاه متعجبش می گیرم و تو جیبم می گردم.

- معطل شدی؟

- نه. تازه رسیدم. تو رفته بودی بگردی؟ ..س نگو! کجا بودی جدی؟

تو پله های ساختمان سر و صداهایی می آید. یک موزیک تند و صدای بگو بخند. باز محسن و دار و دسته اش. فکر می کنم: عاقبت کار دست همه مون می دن. تو این محله با مسجد سر کوچه اش. با این مردم فضولش٬ با این صابخونه. همین طور که سرمون به کار خودمونه کلی منت داره که در و همسایه شاکین که خونه رو داده به چنتا مجرد٬ وای به اینکه دیگه پای دختر و دود و دم محسن هم کشیده بشه وسط. صدای علی را می شنوم: با این دیوونگیای محسن. حساب کن شب امتحانی زیر این بارون خوار همه مون گاییده اس. آواره بشیم دنبال خونه.

دو تا تخم مرغ می گذارم نیمرو شود و بالا سرش می ایستم. بیخودی ذهنم می رود پیش دختر سه شنبه ها. این اسم را خودم روش گذاشتم. از این دختره و اون دختره که رفقایم به همه ی دخترها می گویند خیلی بهتر است. جور خاصی است. نگاه کردنش. راه رفتنش. همه چیزش. با همه فرق دارد. خداییش تو زندگیم به دختری اینطور فکر نکرده بودم. جایی که ما بودیم اصلا نمی شد از این کارها کرد. و آنقدر هر کس که مرا از نوجوانی می شناخت از آقایی و نجابت و چشم پاکیم حرف زده بود که این سه صفت را رسماً به زور کرده بودند تو پاچه ام و من چاره ای نداشتم جز اینکه آقا و نجیب و چشم پاک باشم. حتی اگر نخواهم. نخواهم؟ انگار یادم رفته که در این مورد من اصلاً کاره ای نیستم و ذات گهم سر رشته ی امور را دستش گرفته.

نفهمیدم بوی تخم مرغ سوخته را اول حس کردم یا اردنگ علی را زیر ماتحتم. به هر حال بی شام ماندیم. علی رفت سراغ محسن. من ماندم و بوی گند تخم مرغ سوخته و کتابهای صد تا یک غاز و یاد چشمهای دختر سه شنبه ها. حوصله ی شلوغیشان را ندارم.

عاقبت سفره ی دلم را پیش محسن باز کردم. بسکه راحت است این بشر. آدم راحت باش کنار می آید و حرف می زند. تا گفتم دختری که هر سه شنبه دم غروب می بینمش تا تهش را خواند. غش غش خندید و زد به شانه ام: پس بچه مثبت  ما هم گرفتار آمد. ایول. سه شنبه میام ببینمش شازده رو.

- محسن! جان عزیزت! گه نزنیا! من حتی روم نمیشه باش حرف بزنم. دمت گرم.

- دارمت بابا! دارمت. می زنی؟

سیگاری را که سمتم دراز کرده بود می گیرم. پک اول سرفه. پک دوم سرگیجه

- باحال نیس؟

- چی بود توش نکبت؟

-طلا!

تا سه شنبه بشود دلم هزار بار می میرد و زنده می شود. لعنت خدا به این سه شنبه ها. عصر که می شود بزک می کنم. به خودم می رسم. در بند یک تار مویم می روم که اینوری باشد خوب است یا اونوری. تک تک زخمها و جوشها و خط های صورتم را می بینم. همه ی چیزهایی را که هیچ وقت متوجهشان نیستم٬ سه شنبه که می شود٬ و هر چه زمان به سمت عصر می رود بیشتر می بینم. بیشتر حس می کنم. غروب که می شود٬ تمام قوای درونی من بیدارند. زنده اند. همه ی سلولهام با هم نفس می کشند. آواز می خوانند. و من عاشقی تک تک ذره هایم را حس می کنم. رقصشان را می بینم.

محسن سه شنبه تا عصر کلاس دارد. قرار می گذاریم همانجایی که من همیشه دختر سه شنبه ها را می بینم. از بعد از ظهر دل تو دلم نیست. صد بار لباس عوض می کنم. از این و آن لباس قرض می گیرم. کلی به خودم می رسم. تا عصر بشود و بزنم بیرون هزار بار می میرم و زنده می شوم.

این همه به خاطر یک لحظه رد شدن از کنارش. چشم تو چشمش شدن و هی نگاه را از چشمش به لب تر وحشیش و از لبش به نگاه کشنده اش بالا و پایین کردن و حالی به حالی شدن. بی حس شدن. فروریختن. غم و انتظار تا سه شنبه ی بعد.

باران می بارد از دیشب. کفشم تو چاله های گلی پیاده رو گند زده می شود. مهم نیست. سر تا پام را ماشینها که رو آسفالت کج و کوله ی استخر شده ی خیابانها با سرعت می روند به گه کشیدند. بی خیال. تمیزش می کنم. عشق آدم را اینطور می کند. در بند نیستی و همزمان اسیری.

پراید قراضه و کثیف محسن را می بینم کنار خیابان. خودش نشسته تو ماشین. سوار می شوم. هنوز مانده تا بیاید. دستم به وضوح می لرزد. محسن دستم را می گیرد. خنده را سر می دهد: هی بهت می گم پاشو بیا اینور٬ هم خانوم هس٬ هم گرت و علف٬ هم آبکی. نشسی همش لا کتاب. یه کم اعتماد به نفس نداری بری جلو با دختره حرف بزنی.

هیچ نمی گویم. می بینمش از دور. شال و کلاه سفید دارد. دستپاچه می شوم. در ماشین را باز می کنم. پنجه ی محسن دور مچ دستم قفل می شود: اومد؟ بشین بینم! کدومه؟

سعی می کنم دستم را از دستش رها کنم: شال و کلاه سفید داره

محسن دقیق می شود روش. از کنارمان رد می شود. متوجه ما نمی شود. انگار دارد دنبال من می گردد. حس می کنم. نگذاشت پیاده بشوم. گاز داد و رفت: درستش می کنم برات. دیگر هیچ نمی گوید. تا برسیم خانه ساکت ساکت است. ساکتیش مشکوک است. تو پاگرد جلوی خانه اش می ایستیم که دست بدهیم ازش می پرسم: چیزی شده محسن؟ جواب می دهد: نه! چیزی نیس. بعد بت میگم.

فردا ظهر که بر می گردم خانه٬ محسن زنگ می زند: پاشو بیا پایین کارت دارم. می روم سراغش. پسری که نمی شناسمش در را باز می کند. محسن لم داده آن طرف هال. مست است. بوی دود هم پیچیده باز: برو تو اتاق. یکی اومده ببینتت.

مردد می روم سمت در اتاق. در را آهسته باز می کنم. انگار آب سردی بریزند روم. تمام تنم یخ می کند. چندشم می شود. دختر سه شنبه های من لخت افتاده گوشه ی اتاق و سیگار دود می کند. من را که می بیند می نشیند. ساکت می ماند. ماتم برده. مغزم کار نمی کند. صداش را می شنوم مثل صدای یک ساز تو گوشم می پیچد که: خب بیا تو! چرا معطلی؟

تو نمی روم. در را آرام می بندم. من تا به حال دختری لخت ندیده ام. موی دختری غریبه را تا به حال ندیده ام. بغض دارم. گلوم خشک است و می سوزد. نفسم سخت است. تنم داغ شده. بر می گردم سمت محسن: چه کار کردی؟

-برو تو! پولتو حساب کردم. میری یا با اردنگی بفرستم؟

دارم می میرم. می روم تو اتاق. لباس هاش یک گوشه رها شده. کلاه و شال سفیدش. پاهاش را جمع کرده تو سینه اش. انگار خجالت می کشد. مانتوش را انداختم رو تنش. نشستم کنارش. سیگار را از لای انگشتهاش گرفتم و پک زدم. عمیق. یکی دیگر. عمیق. سرم گیج رفت. گفتم: پاشو برو.

لباس پوشیدنش را نگاه کردم. موهایش را که با ظرافت بست و یکی یکی تکه های لباس را که روی تنش می نشست. رفت. من ماندم و محسن و این خماری که هیچ مستی و هیچ نشئگی پایانش نمی دهد.

---------------------------------------------------------

چند تا داستان دارم همینقدی و از این بلندتر. نظر بدید که بگذارم یا چند قسمتی کنمشان یا اصلا نگذارم.

+ نوشته شده در 14:11 توسط مریمی .
سه شنبه دوازدهم آذر 1387
سقط

زن٬ میانسال بود. 200 کیلویی شاید وزنش بود. و شکمش بالا آمده. 4 تا مرد و پسر خوابانده بودندش روی پتویی و به زور می‌کشیدندش. نفرین و ناله می‌کرد و توجه همه را جلب می‌کرد:
آی اصغر تخم سگ. نگیر بالا. بگیر پایین. پام. آی خدا پاااااااااام. آی خدااا. اکبر ذلیل مرده نکش. پاااام. آآآآی خداااااا. پام.
مطب دکتر شلوغ بود. راهرویی که اتاق انتظار کرده بودند تنگ و پر ازدحام. همه‌ی مریضها دست و پا شکسته و کتک خورده و تصادف کرده. تا راهشان را باز کنند و به اتاق منشی برسند، به مریضهای دیگر می‌خوردند و صدای فحش و ناله قاطی می‌شد. منشی با حرص ایستاده بود و شلوغی و شلختگی مردم را نگاه می‌کرد. تا از میان جمعیت دیدشان داد زد که: چرا باز آوردیدش اینجا؟ این مگه مرخص نشد؟
مردی که از آن سه تای دیگر مسن تر بود گفت: خانم پاش خونریزی کرده
- خونریزی کرده یعنی چی؟چه کارش کردید؟ مگر اورژانس و بیمارستان قحط است سرتان؟ اینجا چه کارش کنیم ما؟
زن میانسال دوباره ناله اش به جیغ بدل شد: آی اصغر توله سگ درست! پام آی خدا. آخ آخ . درست بگیر پدر سگ!
مرد مسن رویش را از منشی بر گرداند و یکی زد پس سر اصغر که: "خب درست بگیر دیگه! جیغ نحسشو در میاره." اصغر که جوان بود تو سری را مظلومانه خورد و هیچ نگفت.
مرد دیگری که گوشه پتو را گرفته بود گفت: بابا حالا بذاریمش زمین، از کت و کول افتادیم.
تا بگذارندش زمین دوباره جیغ و دادش مطب را برداشت: "آی خداااا کشتن منو اینا! آی خدا. آخه من اینو می خواستم چی کار؟ آی خداااا آخ آی خدا" و همزمان با مشت روی شکمش گرفت.
منشی باز داشت می‌گفت برش دارید ببرید از اینجا که زن و دختر جوانی هم آمدند بالا سر زن میانسال. دختر رفت دستش را که هنوز داشت مشت می‌زد رو شکمش و ناله می‌کرد گرفت و گفت: نکن مادر، تو این گیر و دار اینم بمیره! قوز بالاقوز! مادر همچنان که هنوز ناله می کرد و فحش می‌داد مشتش را گرفت سمت سر و تن دختر که خودش را کشید عقب و نگذاشت بهش بخورد.
زن جوان و مردها پچ پچی کردند و عاقبت یکیشان گفت: خب پس ببریم بیمارستان. اینجا بمونه رو زمین؟ و بعد رو به منشی کرد که : خانم آخه آقای دکتر عملش کردن ما گفتیم...
منشی پرید تو حرفش که: ببرید بیمارستان اگر لازم شد آقای دکتر میان بالا سرش!
بعد با حرص نگاهش را از روشان برگرداند و رفت پشت میزش.
مردم همه انگار درد و مرض خودشان را یادشان رفته بود.جمع شده بودند بالا سر زن میانسال که یک آن ناله و نفرینش قطع نمی شد.
یکی از زن جوان پرسید: چی شده؟
زن جواب داد: مینیسک هر دوتا زانوش پاره شده. تاندونهاش پاره شده. استخوانهاش هم شکسته
- آخخخ! چرا؟
- از تاقچه پریده
یکی دیگر درآمد که: وا؟ آخه چرا؟
4 تا مرد دوباره سرهای پتو را گرفته بودند و بلندش می کردند که ببرند سمت در خروجی. زن میانسال رو به پرسنده‌ی سوال کرد و همچنان که با مشت رو شکمش می‌کوبید فریاد زنان گفت: که این تخم سگو بندازم! که این پدرنامردو بندازم. آی خدااااااااا. آخ آخ خدا. من اینو میخواسم چیکار خداااا؟ آی اصغر ذلیل مرده درست! آی آی اکبر توله سگ درست!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی آدم چه چیزای خوبی تو هاردش پیدا می کنه. ۵.۳ مگ حجمشه. اگه حال ندارین دانلود نکنین :)

+ نوشته شده در 14:8 توسط مریمی .
جمعه هشتم آذر 1387
نصف!

- آخه زن خر! تو که خودت نصف آدمی! ناموست کامله؟! یعنی اینقد تو گوساله بودی که نفهمیدی داری  می‌رینی تو زندگی خودت و توله‌هات ؟... خب طلا بایس گرف دهن اونیو که گف زن عقلش ناقصه دیگه! اگه عقل داشتی یه دو دوتا چارتا می‌کردی. ببینی کی راس میگه؟ لا لنگ شوهر صیغه‌ایت٬ یا دختر از تو خرترت؟! والا به خدا! خر بود دیگه! راس میگن دختر یا یه جو از ننه ش خوشبخ‌تر میشه یا یه جو بدبخ‌تر! الاغ! می‌رفتی سراغ دختره٬ یادش می‌دادی زندگی چیه! تو خودت کم  زیر یارو می‌خوابیدی؟ خب اونم دخترته دیگه. با هم میخوابیدین اصاً. فوق فوقش  بچه‌ت و نوه‌ت خواهر برادر از آب در میومدن. کی میگه بده؟ شوهر ذلیل مردتم که معلومه ازش!  خر جفتتون بوده! چی می‌خواسّی دیگه از خدا؟!  حالا شق القمر کردی؟ هم سایه سر بالا سرت نی! هم رفتی بالا دار. هم اون گوساله‌هات کونشون پاره‌اس ... هه! ساده! ئی مادربده‌ای که دختر توئه٬ ته تهش یه قحبه‌ای میشه جفت خود تو! فک کردی کجاس اینجا؟!!!

+ نوشته شده در 16:30 توسط مریمی .
سه شنبه پنجم آذر 1387
دل و سر (یا به قول ریرا روزی که زن شدم!!!)

به بهانه ی دلدرد دست به سرت می کنم . سر هزار سوداییم دلش هوای آن یکی را کرده که امشب از راه می رسد . ساده دلم که خیال می کنم دست به سر شده ای .

دل به دلم می دهد سر به سر هم می گذاريم مثل حیوان بی دل به سرو تن هم می پيچيم نفسهایمان که تند می شود و دلمان که به تپش می افتد تو سر می رسی ...

او می رود و من می مانم و سر شکستگیم و تو و دل شکستگیت .

[+]

بی ربط: عشق اصولا قدرت بخشش به کسی نمی دهد. احتمالا جنم رنجش را سلب می کند از آدم! عشق در کل چیزی به کسی نمی دهد. فقط می گیرد نسرین خانم !

+ نوشته شده در 11:13 توسط مریمی .
پنجشنبه سی ام آبان 1387
جَو

ارنستو روی لبه‌ی الوارهایی که نرده‌ی مزرعه کرده‌اند می‌دود٬ راه مدرسه تا خانه را. با قوطی های حلبی کنسرو که به تن مترسک‌های مزرعه بسته‌اند برای خودش ماشین می‌سازد. ذرت‌های مزرعه‌ی خوآن‌کارلو را می‌دزدد و برای فیلیپوی کوچک نابینا چس فیل درست می‌کند. بسکه ارنستو ذرت خورده قدبلند و خوش استیل شده و بسکه با بچه‌های همسالش جفت چارکش و دوز و هف سنگ زده راه بردن بی کمترین امکانات را خوب یاد گرفته.

- ارنستو به خواهر و برادر کوچکت فکر کن. به من و پدر پیرت!
- به خواهر و برادرهای کوچکم فکر می‌کنم مادر! به مادرها و پدر‌های پیرم!

چاره‌ای نیست. مادر دوست دارد بایستد و آنقدر ارنستو را نگاه کند تا در افق نارنجی رنگ غروب محو شود. اما دیوارهای بلند آپارتمان‌ها جلوی افق را گرفته‌اند و دود اگزوزها غروب را خاکستری کرده.

آبی را که ریخته تو کاسه‌ی مسینی که دست ابوالفضل را وسطش عَلَم کرده‌اند٬ می‌ریزد پشت سر پسرش و کاسه را نذر سقاخانه می‌کند که بچه اش سالم برگردد. اشکش را با پر چادرش پاک می‌کند و می‌رود تو خانه. پشت در را هم یادش نمی‌رود که بیندازد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بالاخره از مسخ در آمدیم

+ نوشته شده در 16:23 توسط مریمی .