_ _ _ _ _
خودش را کف ایوان سنگی می مالید روی خاک و خل جیغ می زد و گریه می کرد . کاشته بودندش دم در یک بستنی یخی داده بودند دستش و خودشان داخل اتاق رفته بودند . هر چه گریه کرده بود که داخل برود مادرش نگذاشت و گفت برو تو حیاط بازی کن جوجو ها را نگاه کن . از جوجو ها متنفر بود . می خواست کارتون نگاه کند . دید که آن اتاق تلوزیون دارد . اما راهش ندادند .
کم کم خسته شد گریه اش به نق نق بدل شد . شورت جین سفیدش که مادرش تازه خریده بود خاکی شده بود . بستنیش که آب می شد و از دستش پایین می رفت و از نوک آرنجش چک چک می چکید روی شورتش یک رد نارنجی از بستنی و خاک روی دستش باقی گذاشته بود و لکه های نارنجی تر روی شورتش و روی زمین . موهاش خاکی بود ٬ اشک و خاک روی صورتش رد گلی گذاشته بود و مفش که آویزان بود پشت لبش را می خاراند . با پشت دستش هی پاک می کرد اما باز می آمد . چشمش به مورچه هایی افتاد که دور قطره های بستنیش روی زمین جمع می شدند . ردشان را گرفت و لانه شان را پیدا کرد . بستنیش را که دیگر داشت می ریخت هل داد تو دهانه ی سوراخ لانه شان و دید که مورچه هایی که آن بیرون مانده بودند کولی بازی در می آوردند و خودشان را به در و دیوار می زدند . مثل خودش آن لحظه که بیرون مانده بود .
خسته شده بود .مرغها که توی قفس قد قد می کردند توجهش را جلب کردند . سرش را بر گرداند قفسشان را دید دوید درش را باز کرد . هر چه مرغ و جوجه بود ریختند بیرون . دنبالشان می دوید که مثل خنگها فرار می کردند . بعد پاش گیر کرد به لب پاشویه ی کنار حوض و خورد زمین . باز گریه اش گرفت مادرش را صدا می کرد . اما مادر اصلا توجهی نمی کرد .
کمی بعد دوباره بلند شد . آشپزخانه آن طرف حیاط بود با ایوانکی جلوش . پاشد رفت تو آشپزخانه و مستقیم سر یخچال . نان بود و سبزی . میوه نبود . گوشت نپخته بود و تخم مرغ و چند تا شیشه شربت زرد و نارنجی و قرمز . درشان را باز کرد و سر کشید. زرد زیادی ترش بود . حالش را گرفت . تا شیشه را از دم دهانش دور کند ریخت رو لباس و شورتش و بعد ولش کرد که روی زمین افتاد و شکست . با ترس به سمت در اتاق نگاه کرد . اما کسی نیامد . مرغها تا تو ایوان امده بودند و به شربت ریخته شده نوک می زدند . دست برد تو تخم مرغها و یکیشان را محکم فشار داد . ترکید و پاشید روی لباسش . بعد بقیه تخم مرغها را یکی یکی برداشت و ول کرد کف آشپزخانه . بعد شاشش گرفت و همانجا شاشید .
یهو مادرش صداش کرد . ترسید و از در دیگر آشپزخانه که مشرف به هشتی بود رفت تو حیاط . مادر تا دیدش زد تو صورت خودش و گفت چی کار کردی باز ورپریده ؟ بعد چادرش را بست قد کمرش و چند تا تو سر بچه زد و دوباره جیغش را در آورد . دستش را گرفت و رو هوا بلندش کرد و به دو بردش بیرون . دلش کمی خنک شده بود که حداقل دق دلی خساست مرتیکه را بچه درآورده بود اما بچه وسط کوچه آنقدر گریه کرد که کفرش را در آورد . گذاشتش کف کوچه گفت نمی برمت اگر گریه کنی . باز نحسی کرد و نشست کف کوچه . شورت شاشیش گِلی شد . زن کفرش در آمد .باز شروع کرد زدن تو سر بچه و هی گفتن که : خفه ام کردی بی پدر . تو را می خواهم چه کار ؟ برو دنبال کارت ورپریده .
همان طور ولش کرد ٬ چند قدم رفت و باز دلش نیامد . بچه جیغ می کشید با صدای نازک جیغ می کشید از ته دل و وقتی انرژیش کم میشد فرکانس صداش هم کم میشد و بعد قطع میشد اما دهانش باز می ماند و نیم نفسی میکشید و جیغ بعدی را شروع می کرد . صورتش سرخ شده بود . مادر رقت آورد . آمد سمت بچه اش و دید که صاحبخانه دوید تو کوچه . بچه را بغل کرد و پا به دو گذاشت . از صدقه سر پدرسوختگیهای بچه اش دیگر کوچه پس کوچه ها را خوب می شناخت ...
_ _ _ _ _
همه چیز از آن روز ظهری که از مسجد خانیها در می آمد خراب شد . کلی دعا کرده بود نذر هم کرده بود و چادر چاقچورش را مرتب کرده بود و سجاده اش را زده بود زیر بغلش و آمده بود بیرون . هر وقت دلش می گرفت همین جور سرش را می انداخت پایین و بی توجه به هیچ کجا می رفت . اما این بار سر کوچه کفتر بی هوا صاف رفت تو بغل پسر حاجی کشور . خودش نفهمید چطور شد اما پسره گرفتش تو بغل و گفت ای وای . حواست کجاس همشیره؟
از آن وقت انگار جن رفت تو تنش . یه آن از پسره غافل نبود . همش تو فکرش بود . می دونست که با اون چادور چاقچور پسره نشناختتش . خود حاجی کشور واسه برادر زاده اش خواستگاریش آمده بود . اما پسرش و برادر زادش تومنی هفصنار فرقشون بود . برادر زاده هه اصلا به دلش ننشسّه بود اما پسرش یه چیز دیگه بود . چند بار جلو راه پسره سبز شد و هی خودشو نمایش داد . سرمه کشیده و چادرشو از تو صورتش زد کنار موهاشو که رو شونش پریشون بود نمایش داد . اما پسره انگار اصلا تو این عالم نبود . فکر میکرد با این همه دلبری پسره حتما دنبالش میاد تا خونشونو یاد بگیره . اما نمیومد .
حسابی گیر کرده بود . خودش می دونست جنی شده . هزار تا دعای رد جن خونده بود و هر حرزی دستش میومد می بست به سر و تنش . اما افاقه نکرد . آخر سر رفت پیش دعا نویس و اصل ماجرا را گفت . دعا نویس بهش یه گردی داد و یه وردی یاد داد و گف هف تا ۵ شنبه دم غروب میری یه نخود از این گردو میریزی در خونه ی حاجی کشور و وردو میخونی ۵ شنبه ی هشتم باید بریزی تو بالشی که پسره میذاره زیر سرش و یه ورد دیگه بخونی . ایشالّا افاقه می کنه .
همش آسون بود به جز آخری . یکی از ۵ شنبه ها یه پسری رو تو کوچه دید که انداخته بودنش رو زمین و با طنابهای کنفی میزدنش . ناله میکرد و اونایی که می زدنش یه وردایی می خوندن . ایستاد که ببینه چی شده یکی از مردا بهش گفت : برو ضعیفه . جنی شده . جن از بدنش در میره میره تو بدن تو . برو . نفهمید چطوری فرار کنه . دیگه خوابش نمی برد شب . همش خواب میدید وسط کوچه دارن می زننش . از خواب می پرید . شنیده بود پسری که لواط کنه میگن جنی شده و این بلا رو سرش در میارن . اما نمیدونست سر دختر چه بلایی میارن . حتما می کشنش .
۵ شنبه ی آخری را کلی فکر کرد و به این نتیجه رسید که به بهانه ی دیدن دختر حاجی کشور بره خونشون و سر فرصت کارشو بکنه. باید بکنه . با دختر حاجی کشور همچی صنمی نداشت . اما حالا درد لاعلاجی باید به گربه میگفت خانوم باجی . پاشد چادور چاقچور کرد و رفت . به مادرش هم سپرد که میره پای روضه و بعد هم مسجد نذر داره . راسّی راسّی جنی شده بود . هی دروغ می گفت .
از دم ظهر که نشست تو خونه حاجی کشور اصلا فرصت نکرد تنها باشه . اما اتاق پسرشو یاد گرفت . دم ظهری دید پسر حاجی کشور با رفیقش اومدن رفتن تو اتاق . اما هر چی منتظر موند نیومدن بیرون . اخر دم غروب شد و نیومدن . اگه امشب نمی خوابید رو اون گردها همه ی زحمتش به باد می رفت . تا دختر حاجی کشور رفت دس به آب پاشد سعی کرد از لای درز در اتاق پسره رو نگاه کنه . پرده ها کشیده بود . اما آخر از یه جایی که لای پرده باز مونده بود دید . از چیزی که دید بد جوری جا خورد . پسر حاجی کشورو دید که مفعول شده و رفیقشو که فاعل . بسم الله گفت و نفهمید چطوری چادور چاقچورشو بکشه به سرش و تا خونشون به دو بره .
مچکریم ۱: بدین وسیله از حضور محترم ایشان به مناسبت هدیه ی قالب به ما مراتب تشکر را و اینا . ایشون درد ما رو فهمیدن و خلاصه مرهم نهیدن
پ.ن ۱ : چطور باید یک تشکر رسمی را به عمل آورد آيا؟
همین طور که منتظر مسافر ایستاده بود و به بخت سگیش فحش میداد زن و مرد جوان را دید که سوار ماشینش شدند . زن قد بلند و زیبا و مرد بد هیبت و حجیم . گردن کوتاهش بهش چهار شانگی مضحکی داده بود و بالا تنه ی بلندش و ک و ن تاقچه اش به شکل فجیعی تو ذوق می زد . بر عکس زن ظریف و لوند و با آرایش ملیح٬ پشت سر راننده نشست و مرد با وجود بوی ادکلن تندش یقه ی داغمه بسته اش از عرق گواهی میداد که چه لمپن هالویی است . و چطور چنین زنی را به دست آورده ؟ با خود فکر می کرد که با آن همه خوش تیپی که همه بهش می گفتند و با ان لیسانسش چطور خودش چنین شانسی هیچ گاه نیاورد که هیچ ٬ هیچوقت حتی یک شانزدهم این حد هم شانس نیاورد . و وقتی نگاه برهنه کننده ی مرد را به زن جوان دیگری دید جواب سوالهایش را دانست . فهمید که چرا خودش هیچگاه نتوانست . چرا هیچ گاه وصال از خیال برایش فراتر نرفت . چرا هیچگاه دلبری جز در خیال به بسترش پا نگذاشت
لعنتی طوری روی صندلی جا گرفت که نصف تنش کاملا روی تن زن قرار گرفت انگار زن برایش با صندلی فرقی نداشت . مسافرهای بعدی که سوار شدند راه افتاد . زن جایی نشسته بود که صورتش را میشد راحت در آینه دید . آینه را هم کمی کج کرد که بهتر ببیند . چند ساعت وقت کافی بود برای اینکه دلی از عزا در بیاورد . بعد از نزدیک ۳۰ سال ...
کمی که گذشت متوجه تغییر حالت زن شد . باز چند درجه آینه را جابجا کرد تا ببیند و از چیزی که دید سخت جا خورد . زن تقریبا لمیده بود و چشمهای خمارش را کاملا به مرد دوخته بود . لعنتی . مطمئن بود آن پایین خبرهاییست . آینه را کمی اینوری کرد و مرد را دید که حال بهتری ندارد . زیر لب طوری که هم شنیده شود و هم نه ٬ گفت : کوفتت بشه الاهی .
چند ثانیه بعد انحراف و ته دره . آخر چند دقیقه ای میشد که اصلا حواسش به رانندگیش نبود .
«خالیهای وجودم پر شده است از وقتی تو را پیدا کرده ام . تو انگار همانی بودی که برای من درست شده است . در ازل . می دانم تو بدت می آید اینطور فکر کنی . حاکمیت خود را نقض می کند . انگار هیچ کاره بوده ایم و انگار یوغ گردن همیم تا ابد . اما من دوست دارم اینطور فکر کنم . من این یوغ بودنت را دوست دارم . تو را برای من ساخته اند که هر جا می کاهم تو بیفزایی . انگار از ازل قالب من بوده ای ٬ با هم پیمان بسته ایم و حالا با تو می مانم تا ابد ...»
نامه اش طولانی بود . بارها و بارها می خواند خط می زد و حذف میکرد و اضافه می کرد و ساعتها فکر می کرد . روی هر کلمه تا مبادا اثر بدی بگذارد . آنقدر وسواس به خرج داد که خودش هم خسته شد . عاقبت با یک خودکار آبی فیروزه ای که اکلیلهای نقره ای داشت نوشتش روی یک کاغذ سپید ٬ سپید ... و نقشه کشید که امشب آنرا به دستش می دهد اما ازش خواهش می کند فردا بخواندش . آن وقت شوقش بیشتر می شود . با دقت تا کرد و در پاکت گذاشت .
صبح از خواب که بیدار شد تا سرو و وضعش را مرتب کند مرد هنوز خواب بود انگار سالها خواب طلبکار بوده باشد . روی یک کاغذ سفید نوشت :
«می دانی فکر می کنم من و تو برای هم ساخته نشده ایم . آنطورها هم که فکر می کردم خالیهای وجودم پر نشده است .راستی بد نیست خودت را یک دکتر نشان بدهی آخر با آن سن و سالت شومبولت زیادی کوچک است و خوب هم شق نمی شود و تا دستت می زنم ارضا می شوی ...»
تا نوشتن را تمام کند مرد بیدار شده بود و در رختخواب نشسته بود . ازش پرسید : می شود نامه ی دیشبی را که بهت دادم پس بدهی و این یکی را بگیری؟ مرد گفت : روی میز است بردار . زن با شتاب پاکت را برداشت و کاغذ را گذاشت و خداحافظی کرد و رفت . در کوچه دید پاکت باز شده است . نامه را از توش در آورد و دید مرد با رنگی به قهوه ای گه نوشته : زرشک!!!
_ _ _ _ _
مرد دو سه بار بچه را صدا زد . جوابش را نداد . روی درخت مثل گربه لم داده بود و حوصله ی فرمایشات بابا را نداشت . انقدر توت خورده بود که ورم کرده بود . می دانست مادرش خم شده بود و ان طرف با سبزی کاریهای ته باغچه ور می رود اما نمی دیدش .
مرد امد بیرون و باز هم بچه را صدا کرد . رو به زنش پرسید : این تخم سگ دوباره رفت بیرون ؟ کونش تو خانه بند نمی شود؟ صدای زن امد که : چه میدانم . مرد رو به صدا خرامان رفت . بچه از لا به لای شاخه های پر پشت توت و دار بست جنگلی تاک سر تا سینه ی پدرش را می دید و دید که مادرش هم ایستاد پشتش به پدر بود اما هر دو سرشان را قدری چرخاندند و لبهایشان روی هم لغزید . نمی دانست از کجا میداند که اتفاقات هیجان انگیز تری ان پایین تر در جریان است . از ان اتفاقهایی که با دوستانش دزدکی و ناباور حرفشان را می زدند . سرک کشید اما چیزی ندید . سعی کرد بی صدا جایش را عوض کند تا دید بهتری داشته باشد . اما ...
دست مرد توی شرت زنش همانقدر بی حرکت و هاج و واج مانده بود که خود مرد و زنش به مغز له شده ی بچه شان روی جدول کنار باغچه ...
_ _ _ _ _
اقای واحد شماره ۳ در حالیکه در پاگرد پله ها این پا اون پا میکرد از پنجره در خروجی ساختمان را نگاه میکرد و همینکه ماشین اقای واحد شماره ۲ را دید که از در خارج شد خودش را تقریبا به سمت در واحد شماره ۲ که باز بود پرت کرد و زمین خورد و صدای هرهر خانم واحد شماره ۲ شنیده شد که با ان کمر باریک و باسن گرد و سینه های قلمبه اش صبر و قرار از دل اقای واحد شماره ۳ برده بود .
در که پشت سرشان بسته شد اقای واحد شماره ۴ که از بالا شاهد ماجرا بود ساعتش را نگاهی کرد و از ته دل گفت اَه . لعنتی . و بعد فکری کرد و گفت جهنم . فوقش مرخصی استعلاجی میگیرم . و گشت تا شماره اداره اش را پیدا کند .
ساعتی بعد وقتی اقای واحد شماره ۳ در حالیکه کمر شلوارش را مرتب میکرد از واحد شماره ۲ زد بیرون و در پله ها که سرازیر شد اقای واحد شماره ۴ پرید توی واحد شماره ۳ که خانمش با ان کمر باریک و باسن گرد و سینه های قلمبه اش صبر و قرار را ازدلش برده بود . در که پشت سرشان بسته میشد اقای واحد شماره ۵ در حالی که هنوز لبهای چون شکر خانم واحد شماره ۴ را می مکید و دلش نمی امد که از کمر باریک و باسن گرد و سینه های قلمبه ی خانم واحد شماره ۴ که صبر و قرار دلش را برده بود ٬ دل بکند از در واحد شماره ۴ خارج میشد ...
پ.ن ۱: اقای واحد شماره ۲ و خانم واحد شماره ۵ آدمهای خوبی بودند .
پ.ن ۲: واحد شماره ۱ دست چند تا جوان مجرد خوش تیپ بود که صبر پیشه کرده بودند تا برادران متاهل که واجب ترند سر کار و زندگیشان بروند
س: خانم ٬ خانه دارش بهتر است یا کارمندش؟
_ _ _ _ _
مرتیکه از مسافرت کاری برمی گشته٬ می رفته اول سراغ رفیقه اش و زنیکه هم گریه میکرده که : تو نبودی زنت آمد چنین گفت و چنان کرد و مرتیکه می آمده خانه و زنش را می زده که چرا با رفیقه ام بد تا کردی و حالا برو خانه بابات تا آدم شی ...
حالا برای من یاد گه کاریهای مردش می افتد و اشک تو چشماش حلقه می زند که سوختم و ساختم و سی سال به پای این زندگی نشستم .
طبق عادت معمولم در سکوت کامل و در حالی که سرم زیر بود و قدمهایم را میشمردم به حرفهایش گوش دادم . وقتی حرفهایش تمام شد سرم را بلند کردم و مدتی ساکت ماندم . دوست داشتم باتون یک مامور طرح امنیت اجتماعی را که انجا قدم میزد بگیرم و بکنم توی یه جایی این خانم که از حلقش بزنه بیرون و برای همیشه از افتخارات مازوخیستی زن بزرگوار و با گذشت و مادر فداکار و آبرودار و به فکر خانواده و اجتماع بودن محرومش کنم اما حیف ٬ تنها جمله ای که تونستم بگم این بود : ریدی با این زندگی کردنت ٬ به طول ۳۰ سال و به عرض بی نهایت ...
پ.ن: پفیوز تو که اینقد بزرگوار بودی دیگه چرا می رفتی زندگیو به معشوقه ی شوهرت زهر مار می کردی؟
* : سنگ صبور در اين داستان خودم بودم كه علاوه بر اين نقشهايی چون : دوار و فرد مورد توقع برای نقش فحش كشنده به شخصيت شوهر و ... را هم داشتم و در اجرای همه ...يدم (جای ... هر چی خواسّین بذارین)
بی ربط : فک میکنید اسم بعدی بلاگم چی باشه؟ نمیخواد بگین خودم میگم : ابری که ترکید
_ _ _ _ _
همیشه فک می کردم این خبرو یه مرد سیاهپوش با چهره ای نهفته در سایه با داسی در دست به آدم میده . اما حالا یکی دیگه این خبرو بهم داده و منم با عشق دعوت حقو لبیک میگم . هه . عمرا نمیترسم . من ۲۴ ساعت فرصت دارم که زندگی کنم و بنابر این می خوام در این ۲۴ ساعت تمام حسرتها ٬ بغضها و آلام فرابشریمو همه ی آرزوهای فوق انسانی ای رو که روح پر شورم تمام عمر به خاطرشون رنج کشید و زخم خورد ٬ در این مکان فریاد بکشم :
اولین کاری که می کنم ٬ چون ۲۴ ساعت بیشتر وقت ندارم و دیگه هیچی واسم مهم نیس میرم یک کیلو خامه محلی میخرم و به عنوان صبحانه میخورم و حتی یه لقمه شو به هیچ بنی بشری نمیدم :-d احتمالا پیش از اتمام وقت بر اثر افزایش ناگهانی کلسترول به سرای باقی می شتابم. شایدم نه!
اگه نمردم بعدش می شینم و سر رسیدمو ورق می زنم تا ببینم برای امروزم چه برنامه هایی ریخته بودم تا حداقل حسرت به دل نمیرم . بعد از خوندنش يحتمل میگم : هه. اینا رو كدوم احمقی اینجا نوشته؟ دسخط منو هم چه خوب جعل کرده . کثّافت !
بعدش به همه ی کانتکتای موبایلم (همجنسها فقط) sms میدم و جویای حال و احوال و کار و بارشون میشم . مسلماً بینشون عده ی بسیار زیادی هستن که در وضعیت بهتری از من به سر می برن . smsی رو که در جوابم می فرستن می خونم و بعدش میگم : ایششش ... همش شانس و پیشونی (جمله تو دماغی و سین و شین غلیظ و کشیده تلفظ شود لطفاً)
بعدش میرم شمال ٬ می شینم در معرض برخورد مستقیم امواج نیلگون دریای خزر ٬ چون عاااااشق این کارم . اگه اوضاع یه جوری پیش بره که قرار بشه که قرار کنسل بشه و مرگ من در موعدی که در سرنوشت محتومم حتمی شده رخ نده ٬ من بازم می میرم . به دلیل نفوذ بی رویه ی شن به کنه و بنه وجود ام به جماعت فقید می پیوندم و اینا
یه چندین کیلو هم لواشک می خورم و اسهال می گیرم و عزرائیلم می ترسه و در میره :-d
یهویی یادم اومد که خیلی دوس دارم اون وسطا یه کفش پاشنه ۵ سانتی هم بخرم و تمام سعیمو بکنم که ده قدم بدون حادثه باهاش بردارم :دی
در راستای نوعی بی شعوری سادیسمیک که ریشه در کودکی من داره ظاهراً٬ خیلی دوس دارم به گاب مشدیَـسَن ٬ بامداد ٬ میم٬ زن سان بهتر از جان ٬ روانپریش ٬ بعد از ظهر سگی تمام شده ٬ شیخ الشیوخ ٬ هادی ٬ علی ٬ارتشبد سایه ها و حباب خبر بدم که ۲۴ ساعت دیگه بیشتر وخ ندارین . اگه دوس داشتین بگین چی کا می کنین .
پ.ن: با روح پر فتوح برگزار کننده ی این بازی جمیعاً میریم گرگم به هوا
_ _ _ _ _
آه ... جانت به لبت می رسد تا به نتیجه برسی . چطور باید بگویی . چطور باید حالیش کنی . مطمئنی کم ِ کم ۴ - ۵ روز درگیرشی . تا بیای بهش بفهمونی که قصدت هیچ نوع عشق و رفاقتی نبوده و اصلا نمی خواستی درگیرش بشی . تا بیاد بفهمه که با این smsاش حوصلتو سر می برده و بیشتر ازش فراری می شدی .
می دونی تا داری میگی گلوت خشک میشه حلقت به هم می چسبه نفست در نمیاد . نمیدونی چرا٬ مطمئنی حسی بهش نداری اما مطمئنی که اون پاپی میشه و به این راحتی ول کن نخواهد بود و این یکی قسمت زجر آورشه . باید حالیش کنی که نمیخوای رابطه ی ادامه داری داشته باشی .
جان به سر می شوی تا تصمیمت را به هر بدبختی شده بهش بفهمونی .بالاخره بعد از کلی دل دل کردن و این پا اون پا شدن و اِن و مِن بهش میگی :
- ببین ... بیخی ٬ اُکی؟
- تموم؟ باشه . کاری نداری؟ خدافظ
- ![]()
هر روز ٬ بستر بی عشق و بی لذت شب پیش ٬ در آوارگی کوی و برزن ٬ به یاد دوران خوب می انداختش . دورانی که نمی فهمید چرا خراب شده بود.
و آن روز زمستانی٬ در باریکه راهی میان درختان پارک ٬ خالی از هر عشق و هر درد و خوشبختی و رنج و لذتی٬ خالی از هر حس و هر زندگی و هر نفسی٬ بی مقصد و بی معنا ٬ قدم می زد و همچنان که به نقطه ای مبهم میان درختهای سرما زده خیره مانده بود ٬ فکر می کرد که چه چیز همه چیز را خراب کرد؟ چه بود که او نمی فهمید؟
انگار در خیالش بود که سایه ی وهم الود مردی از همان نقطه ی مبهم میان درختان بیرون امد. یا نه واقعا خودش بود. چیزی در درون زن به جریان افتاد . حسی اشنا٬ مثل اولین روزهای خوشبختیش ٬ خوشبختی از دست رفته٬ خودش بود انگار ٬ با همان پالتوی بلند مشکی با همان قامت بر افراشته و اندام درشت ٬ خودش بود . چیزی در درون زن می تپید . انگار تمام نیروهای جهان در مغزش می کوبیدند . باید بر می گشت؟ باید راه را کج می کرد ؟ باید فرار می کرد؟ هر چه نزدیکتر میشد چهره مردش را بهتر می شناخت . مردی که سالها دمخورش بود . راهی نداشت . این سرنوشت شومش بود .شاید این رودررویی پایان همه ی نکبتهایش می شد و شاید اغاز نوع دیگری . قلبش می تپید ٬ نفسش خشک شده بود ٬ پس سرش می سوخت . به سختی راه می رفت . تمام درونش فرو می ریخت...
مرد به وضوح شناختش . از کنارش رد شد و مستقیم چشم در چشمش دوخت . بی تفاوت٬ درست مثل وقتی که زن نه چندان جذاب بیگانه ای را میدید سرش را در یقه ی پالتوش فرو برد و از کنار زن گذشت . هیچ اتفاقی نیفتاده بود .