تبليغاتX
ذهن متورم یک ابر

اگر می توانستی

اینجا را داخل یک قوطی فلزی میکردی

و دیواره هایش را به اعماق زمین میبردی

با تنها سوراخهای ریزی برای تنفس 

چون خودت بهش احتیاج داری

خودت و هوادارانت

و جلوی ورود هر چیزی را میگرفتی

هر موجی

هر نیرویی

هر نوری

به قیمت جلوگیری از خروج هر چیزی

هر موجی

هر نیرویی

هر نوری

اگر می توانستی

+ نگاشته شده به تاريخ دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 گاه 14:17 نگارنده مریمی |

__________________________ ______________ ____________________

_ _ _ _ _

از همه چیز معلم شدنم بدتر ان خدمت در ناکجا اباد بود و از همه چیز ان ناکجا اباد بدتر , ساختمان مدرسه اش . هر چه این در و ان در زدم که جای بهتری جورکنم نشد . و حالا این روستا در لا به لای پیچ و خم های زاگرس , سرد و دور افتاده . 

نگرانيم بيشتر كلاس بود . ساختمان عتيقه رو به اوار شدن با ان همه بارش باران و برف انجا . كه روزگارش را بدتر ميكرد . و كسي به فكرش نبود . مردم انجا بيشتر در فكر گاو و گوسفند و زمينشان بودند و از اداره هم كه هرگز چيزي در نمي امد .

ساختمان کلاس شاید مال ۵۰ سال پیش بود . یک اتاق بزرگ . با ان همه پنجره دورش اما تاریک . پنجره ها  نزديك سقف بودند و بيشترين نورشان به همان سقف مي تابيد . مثل زندانهاي عهد عتيق در را كه باز مي كردي يك اتاق بزرگ كج و معوج ميديدي كه گچ ديوار همه جايش طبله كرده بود و فرو ميريخت . قسمتي از ديوار را رنگ سبز زده بودند . يعني تخته سياه و جا به جاي كلاس تيرهاي چوبي شيب دار علم كرده بودند كه مثلا ديوار را نگه دارد . راه رفتن در كلاس با وجود ان تيرها گذر از هفتخوان رستم بود و بچه هاي كوچك مدام سرو كله شان به تير ها برخورد ميكرد و فريادشان بلند ميشد و ثريا پرستار بي جيره و مواجبشان .

میان دلخوشیهای نداشته ام انجا تنها همين یکی برایم دوست داشتنی بود . دخترک نوجوان خوش قد و قامتی که شاگردم بود و کلاس چهارم را می خواند . ارام و محجوب بود و در ان کلاس از همه بزرگتر بود و انگار میان بچه های کلاسم تقسیم میشد . شاید هفده سالی داشت و مادر کلاس من شده بود . از لحظه ای که وارد ان کلاس شدم تحت تاثیر ارامشش قرار گرفتم .

میز و نیم کتهای زمخت چوبی هم سن و سال خود کلاس . بچه ها هر کدام یک سن و سال و من بايد يك كلاس 20 نفري را به چندين قسمت تقسيم ميكردم و به هر كدام چيزي به فراخور سن و توانايي شان ياد ميدادم . بهترين راه را ان ديدم كه خودشان را مسئول خودشان كنم . و خودم تنها ناظر تلاش انها باشم . كلاس را جمع و جور كردم و سر جايم نشستم و تو نخ او رفتم . ثريا . كم كم متوجه شدم كه چقدر بچه ها به او وابسته اند . وقتي كلاس تمام شد صدايش كردم تا كمي با او هم كلام شوم . اهل جاي ديگري بود كه مدرسه نداشت و وقتي به اينجا امدند او را مدرسه گذاشته اند . همان موقع يكي از بچه ها با گريه به او متوصل شد و از ديگري شكايت كرد . كودك را در اغوشش گرفت و بي انكه از من اجازه بگيرد رفت . من همانطور نگاهش كردم و ديدم كه چطور انها را با هم صلح ميداد و كمي بعد زخم پاي ان يكي را پانسمان كرد و براي يكي ديگر مشق نوشت . بالاي سرش رفتم و گفتم مشقش را بايد خودش بنويسد  مدتي نگاهم كرد بعد سرش را زير انداخت و به كارش ادامه داد . نگاهش اتشم زد . شب در تنهاييم چه ها كه با ياد نگاهش نكردم .

گاهي از كارهايش خجالت ميكشيدم . مثلا با انكه چيز زيادي براي خوردن نداشت هر انچه را كه داشت ميان بچه ها تقسيم ميكرد . يا يك بار كه پاك كن يكي از بچه ها را گرفت و نصف كرد و نصفش را به ديگري داد . ان روز روز اخر بود . بچه صاحب پاك كن در خانه كتك خورده بود و به ثريا پناهنده شده بود . اولين باري بود كه ثريا به خانه ام مي امد . من خانه ام نزديك ساختمان مدرسه بود . داخل مدرسه مانده بودم كه فكري به حال چكه سقف كنم . باران زياد بود و چند روز ديگر برف شروع ميشد و قوز بالا قوز .

روي نردبان رفته بودم و از پنجره ديدم كه با لگد درخانه را باز كرد و داخل رفت . چند لحظه بعد بيرون امد و به سمت مدرسه امد . با خودم گفتم اگر اينجا هم بي اجازه بيايد يك تنبيه حسابي برايش در نظر خواهم گرفت . همانطور بي اجازه امد . به سمتش برگشتم . اما فلج تر از ان بودم كه تنبيهش كنم . گريه كرده بود . لبها و دماغش قر مز شده بود . به سمتش رفتم و گفتم چي شده ؟ ميان هق هقش ماجرا را گفت . هوس اغوشش ناگاه در درونم زبانه كشيد . دستم را روي گونه اش گذاشتم و او هم ارام نزديكم امد .

مدتي بعد به خودم امدم و ديدم كه روي زمين لم داده ام و تكيه ام به در كلاس است و ثريا در اغوشم ارام گرفته و سر گيسوي بلندش در دستم . موهايش نمناك بود و بوي علفهاي تازه كوهستان را ميداد. انگار خوابش برده بود . ارام صدايش كردم . تكان كوچكي خورد كمكش كردم كه لباس بپوشد . بوسيدمش و گفتم كه به خانه برود . همانجا ايستاد و نگاهم كرد . در نگاهش حس عميقي بود كه هنوز هم نميدانم چه بود . دو باره بوسيدمش و خودم  به سمت خانه ام رفتم . افتاب داشت غروب ميكرد .

شب دوباره باران گرفته بود . تند و وحشتناك . فاتحه مدرسه خوانده بود . بيرون را نگاه مي كردم و به عشق كوچكم فكر ميكردم . مثل همين باران سيل اسا بود .

دم دمه هاي صبح با صداي مهيبي از خواب پريدم . مدرسه بالاخره فرو ريخت . تا سر و وضعم را مرتب كنم اهل ده رسيدند. من هم رفتم . مادر ثريا را انجا ديدم . گفت دخترم را نديدي؟ شب خانه نيامد . گفتم نيامد ؟ ثريا شب نيامد ؟ مدرسه نمانده باشد؟

وقتي تن اتشين بي جان ثريا را از زير اوار بيرون ميكشيدند افتاب طلوع ميكرد .

+ نگاشته شده به تاريخ دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 گاه 14:27 نگارنده مریمی |

__________________________ ______________ ____________________

تا برگردم و پشت سرم را نگاه کنم همه شان رفته بودند .

رفته بودم عکس بگیرم . یک گزارش تصویری از بارگیری در اسکله ... در جنوب . بچه ها ان حوالی بیش از هرچیز توجهم را جلب کردند . کامیونها یکی یکی پر می شدند و راه می افتادند . و حرف از بارگیری گندم هم بود . تعداد زیادی کامیون منتظر ایستاده بودند تا در انبار گندم باز شود .

پسرک سیاه سوخته مو فرفری گیر عجیبی داده بود که من را وزن کند . هم خجالت میکشیدم وسط ان شلوغ بازار با ان دوربین و دم و دستگاه بایستم روی ترازوی او هم پول خرد نداشتم که هزینه خدماتش رابپردازم . و هرچه میگفتم انگار برای او کمترین اهمیتی نداشت . دنبالم راه افتاده بود و یک بند اصرار میکرد . چشم درشت سیاهش را به من دوخته و ول کن معامله نبود . تصمیم گرفتم هر طور شده از شرش خلاص شوم .یک اسکناس بهش دادم و  گفتم ببین من پول خرد ندارم . روی ترازوی تو هم نمی ایستم . حالا این پول را بگیر و فرض کن من را وزن کرده ای بقیه اش را داری بدهی؟

هنوز اسکناس توی دستم بود که قاپید و رفت و گفت همین جا وایسا تا بیارم . هنوز دور نشده بود که نزدیک ۱۵ تا پسر بچه هم سن و سال او به سمتم هجوم اوردند . همه با هم حرف میزدند.از لابه لای حرفهایشان چیزهایی می شنیدم . ادعاهایی مبنی بر اینکه ان ترازو را او از انها دزدیده است و ... گفتم مگر من پلیسم که شکایت دزدیتان را به من میکنید . اما بعد گفتم چه خنده دار . این نیم وجبی ها من را گیر اورده اند . برایم واضح بود که ان یکی بقیه پولی برای من نخواهد اورد . بنابراین تصمیم گرفتم خودم را از مخمصه ای که خودم دلیلش بودم نجات دهم . باید یک جیغ میکشیدم که فرار کنند . اما این هم خوب نبود. در مانده شده بودم که ناگهان همه شان رهایم کردند و مثل یک گله به سمت محل بار گندم دویدند . از دور مثل یک مشت بچه افریقایی . همه بی اندازه لاغر و استخوانی و افتاب سوخته .

همین موقع سر و صدای زیادی بلند شد و شنیدم که بارگیری گندم دارد شروع می شود. به سمت کامیونها رفتم . کارگرها یکی یکی با بیچارگی گونی های بزرگ را روی دوش میگذاشتند و به سمت کامیون می رفتند و انجا کارگر دیگری از انها میگرفت و عقب کامیون جا میداد . بچه ها با کمی فاصله ایستاده بودند و من را فراموش کرده بودند . دست بعضیهایشان کیسه های پارچه ای یا پلاستیکی بود .

وقتی اولین کامیون گندم راه افتاد گله پسر بچه ها به دنبالش هجوم بردند و ناگهان جایی متوقف شدند . همه روی پا نشستند و مشغول کاری شدند . نزدیک تر شدم تا دقیق شوم و صحنه ای را که میدیدم باور نمی کردم . چیزی تمام درونم را به درد کشانده بود . بچه های هفت هشت ساله ، دانه های گندمی را که از پشت کامیون میریخت  یکی یکی از روی زمین بر میداشتند و در کیسه هایشان می ریختند . با امدن هر ماشینی جمعشان پراکنده میشد و با خلوت شدن خیابان دوباره سر جای قبلیشان جمع میشدند. از جایی که من نگاه میکردم مثل رقص یک دسته پرنده که با هم پرواز میکنند .

مراسم بارگیری یادم رفته بود. اصلا همه چیز یادم رفته بود. اصلا یادم نیست ان موقع چه میکردم و چه فکر می کردم . اما صدای بوق و ترمز وحشتناک یک کامیون را خوب به یاد دارم و جمعیت را که به ان سمت کشیده شدند . من هم .

تا بچه ای را که در خون غلتیده بود سوار ماشینی کنند و جمعیت پرا کنده شوند من همانطور هاج و واج مانده بودم سعی کردم صورت بچه را ببینم که کدامشان است اما نشد . وقتی جمعیت پراکنده شد ، خودم را کنار جاده دیدم . هنوز سرم منگ بود . راه افتادم که برگردم . کنار جاده یک اسکناس مچاله شده خون الود دیدم و جمعیت بچه هایی را که وسط جاده روی پا نشسته بودند و مشغول کاری بودند.

+ نگاشته شده به تاريخ چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 گاه 10:28 نگارنده مریمی |

__________________________ ______________ ____________________

از وقتی که خاطره دارم آنی همیشه کنارم بود . از 2 یا 3 سالگی همه وقتم را با او بودم . جز وقتی که اومدرسه بود و من مهد کودک ، همه وقتهای دیگر را روی دستان انی بودم . مرا به سینه اش می فشرد و از اغوش گرمش به بالا می انداخت . اخرین ترسهایم در 4 سالگی . و بعد از ان برای به اسمان رفتن کمی بزرگ شده بودم گویا .

آنی دختر دایی ام بود . ما در یک مجتمع زندگی می کردیم . طبقه بالا خانواده دایی ام ، زیر انها ما، و بقیه طبقه ها اجاره داده می شدند . جو خانه همیشه ارام بود و ما پیش از انکه با مستاجرها اشنا شویم  می رفتند .

می توانم تقریبا بگویم من را آنی بزرگ کرد . همه چیز را او یادم می داد . سلام کردن را ، مودب بودن را ، رقصیدن را ، حتی سلیقه غذایی ام را از او می گرفتم و یادم است که در 7 سالگی دوست داشتم شبیه او باشم . آنی تنها مظهر زیبایی بود که من می شناختم . با موهای فرخورده سیاهش که همواره بر شانه اش افشان بود و چشمهای درشت و کشیده اش و تنش که هر روز شکفته تر می شد و من از کودکی شاهد ان بودم . بی انکه ایده ای درباره اش داشته باشم . آنی با همه تغییرهایش هر روز زیباتر می شد و همواره همان اسطوره ای بود که از کودکی در ذهن من شکل گرفته بود . آنی تنها همراهم در تنهایی ان خانه بود . از مشکلات مدرسه ام تا گرسنگی و دردهایم را اول آنی میفهمید و حل می کرد . اما این خاطره ام از آنی زنده ترین و پرشورترین خاطره زندگیم است .

من 10 ساله بودم که آنی عروس شد . در ان لباس سفید او مثل ستاره ها می درخشید و در ان شب من انگار تنها غمگین ان پایکوبی بودم که انگار ان "مرد" تمام هستیم را به یغما می برد . آنی رفت . و من با رفتنش تنها تر و غمگین تر شدم . به لاک خودم فرو می رفتم . آنی همان روزها هم دیگر مال من نبود اما نمیدانم چرا وقتی مادرم یا زندایی ام حرف بچه ای را میزدند که آنی روزی مادرش خواهد شد ، ترسی بی اختیار دلم را میلرزاند .

درست نمیدانم اختلافات آنی و شوهرش از کی شروع شد اما 3 سال از ازدواجش گذشته بود که دعوا بالا گرفت . آنی گویا از شوهرش کتک خورده بود . به خانه دایی ام امد و از شوهرش شکایت کرد . من انگار تنها کسی بودم که از بازگشتنش خوشحال بودم و ته دلم می خواستم که این اختلاف هرگز حل نشود . با همه شوقی که برای دیدن انی داشتم مادرم اجازه نداد او را ببینم . گفت صورتش زخمی است و دوست ندارد تو ببینی و من برای هزارمین بار ان مرد را نفرین کردم . بالاخره آنی را دیدم . با انکه لنگم دراز شده بود و همه میخواستند حالیم کنند که دیگر بزرگ شده ام و این خوب است و ان بد ، هنوز از گرمای محبت و آغوش آنی بی نصیب نبودم .

رفتن آنی من را مستقل کرده بود . دیگر می توانستم گلیم خودم را از اب بیرون بکشم .اما آنی هنوز هم تنها ادم مورد علاقه ام بود .

از مدرسه بر میگشتم  مثل سالهای کودکی یکراست بالا رفتم . سراغ آنی . در خانه دایی ام باز بود . تعجب کردم . آنی را صدا کردم . گفت تو اتاقم هستم . یکراست به اتاقش رفتم . روی تخت دراز کشیده بود و پتو را تا زیر گلویش بالا کشیده بود . انگار گریه کرده بود . کنارش رفتم تا دلداریش بدهم . اما آنی نشست . پتو از گردنش به پایین سر خورد و من برای اولین بار در زندگیم در کنار زنی برهنه قرار می گرفتم . پیش از انکه فرصت واکنشی بیابم انی مرا در اغوش گرفت و به زیر کشید .

لبریز شده بودم . همین طور که آنی روی تن لختم پیچ و تاب می خورد برای اولین بار رسوخ گوارای حسی تازه را در عمق جانم می شناختم .

تمام شب را تا صبح بیدار و بی تاب بودم . دلم تکرار ان لحظه را می خواست . نیمه های شب پاورچین بالا رفتم . شاید باز هم آنی در خانه را باز گذاشته باشد . اما در باز نبود . برگشتم . فردا در مدرسه هیچ چیز نمیدانستم . مست و سرگشته  و بی تاب . همه خرابی حالم را متوجه شدند . برای همین دودره کردن ساعت اخر کلاس کار ساده ای شد . به خانه رفتم و یکراست به سمت خانه دایی ام .

اما در پله ها بودم که در خانه دایی ام باز شد و سهیل از خانه بیرون امد . سهیل جوان دانشجوی خوش تیپی بود که یکی از واحدها را اجاره کرده بود . با دیدن من انگار جا خورد . من هم . تند از پله ها پایین رفت و من نگاهش کردم . یک بار بالا را نگاه کرد و دوباره به راهش ادامه داد . در باز گذاشته بود .

داخل رفتم و بی صدا و یکراست به سراغ آنی . باز هم روی تخت خوابیده بود . لخت و این بار پتویی هم در کار نبود. یک هفته بعد با شوهرش اشتی کرد و به خانه اش برگشت .

+ نگاشته شده به تاريخ سه شنبه نهم بهمن 1386 گاه 18:18 نگارنده مریمی |

__________________________ ______________ ____________________