_ _ _ _ _
اگر می توانستی
اینجا را داخل یک قوطی فلزی میکردی
و دیواره هایش را به اعماق زمین میبردی
با تنها سوراخهای ریزی برای تنفس
چون خودت بهش احتیاج داری
خودت و هوادارانت
و جلوی ورود هر چیزی را میگرفتی
هر موجی
هر نیرویی
هر نوری
به قیمت جلوگیری از خروج هر چیزی
هر موجی
هر نیرویی
هر نوری
اگر می توانستی
از همه چیز معلم شدنم بدتر ان خدمت در ناکجا اباد بود و از همه چیز ان ناکجا اباد بدتر , ساختمان مدرسه اش . هر چه این در و ان در زدم که جای بهتری جورکنم نشد . و حالا این روستا در لا به لای پیچ و خم های زاگرس , سرد و دور افتاده .
نگرانيم بيشتر كلاس بود . ساختمان عتيقه رو به اوار شدن با ان همه بارش باران و برف انجا . كه روزگارش را بدتر ميكرد . و كسي به فكرش نبود . مردم انجا بيشتر در فكر گاو و گوسفند و زمينشان بودند و از اداره هم كه هرگز چيزي در نمي امد .
ساختمان کلاس شاید مال ۵۰ سال پیش بود . یک اتاق بزرگ . با ان همه پنجره دورش اما تاریک . پنجره ها نزديك سقف بودند و بيشترين نورشان به همان سقف مي تابيد . مثل زندانهاي عهد عتيق در را كه باز مي كردي يك اتاق بزرگ كج و معوج ميديدي كه گچ ديوار همه جايش طبله كرده بود و فرو ميريخت . قسمتي از ديوار را رنگ سبز زده بودند . يعني تخته سياه و جا به جاي كلاس تيرهاي چوبي شيب دار علم كرده بودند كه مثلا ديوار را نگه دارد . راه رفتن در كلاس با وجود ان تيرها گذر از هفتخوان رستم بود و بچه هاي كوچك مدام سرو كله شان به تير ها برخورد ميكرد و فريادشان بلند ميشد و ثريا پرستار بي جيره و مواجبشان .
میان دلخوشیهای نداشته ام انجا تنها همين یکی برایم دوست داشتنی بود . دخترک نوجوان خوش قد و قامتی که شاگردم بود و کلاس چهارم را می خواند . ارام و محجوب بود و در ان کلاس از همه بزرگتر بود و انگار میان بچه های کلاسم تقسیم میشد . شاید هفده سالی داشت و مادر کلاس من شده بود . از لحظه ای که وارد ان کلاس شدم تحت تاثیر ارامشش قرار گرفتم .
میز و نیم کتهای زمخت چوبی هم سن و سال خود کلاس . بچه ها هر کدام یک سن و سال و من بايد يك كلاس 20 نفري را به چندين قسمت تقسيم ميكردم و به هر كدام چيزي به فراخور سن و توانايي شان ياد ميدادم . بهترين راه را ان ديدم كه خودشان را مسئول خودشان كنم . و خودم تنها ناظر تلاش انها باشم . كلاس را جمع و جور كردم و سر جايم نشستم و تو نخ او رفتم . ثريا . كم كم متوجه شدم كه چقدر بچه ها به او وابسته اند . وقتي كلاس تمام شد صدايش كردم تا كمي با او هم كلام شوم . اهل جاي ديگري بود كه مدرسه نداشت و وقتي به اينجا امدند او را مدرسه گذاشته اند . همان موقع يكي از بچه ها با گريه به او متوصل شد و از ديگري شكايت كرد . كودك را در اغوشش گرفت و بي انكه از من اجازه بگيرد رفت . من همانطور نگاهش كردم و ديدم كه چطور انها را با هم صلح ميداد و كمي بعد زخم پاي ان يكي را پانسمان كرد و براي يكي ديگر مشق نوشت . بالاي سرش رفتم و گفتم مشقش را بايد خودش بنويسد مدتي نگاهم كرد بعد سرش را زير انداخت و به كارش ادامه داد . نگاهش اتشم زد . شب در تنهاييم چه ها كه با ياد نگاهش نكردم .
گاهي از كارهايش خجالت ميكشيدم . مثلا با انكه چيز زيادي براي خوردن نداشت هر انچه را كه داشت ميان بچه ها تقسيم ميكرد . يا يك بار كه پاك كن يكي از بچه ها را گرفت و نصف كرد و نصفش را به ديگري داد . ان روز روز اخر بود . بچه صاحب پاك كن در خانه كتك خورده بود و به ثريا پناهنده شده بود . اولين باري بود كه ثريا به خانه ام مي امد . من خانه ام نزديك ساختمان مدرسه بود . داخل مدرسه مانده بودم كه فكري به حال چكه سقف كنم . باران زياد بود و چند روز ديگر برف شروع ميشد و قوز بالا قوز .
روي نردبان رفته بودم و از پنجره ديدم كه با لگد درخانه را باز كرد و داخل رفت . چند لحظه بعد بيرون امد و به سمت مدرسه امد . با خودم گفتم اگر اينجا هم بي اجازه بيايد يك تنبيه حسابي برايش در نظر خواهم گرفت . همانطور بي اجازه امد . به سمتش برگشتم . اما فلج تر از ان بودم كه تنبيهش كنم . گريه كرده بود . لبها و دماغش قر مز شده بود . به سمتش رفتم و گفتم چي شده ؟ ميان هق هقش ماجرا را گفت . هوس اغوشش ناگاه در درونم زبانه كشيد . دستم را روي گونه اش گذاشتم و او هم ارام نزديكم امد .
مدتي بعد به خودم امدم و ديدم كه روي زمين لم داده ام و تكيه ام به در كلاس است و ثريا در اغوشم ارام گرفته و سر گيسوي بلندش در دستم . موهايش نمناك بود و بوي علفهاي تازه كوهستان را ميداد. انگار خوابش برده بود . ارام صدايش كردم . تكان كوچكي خورد كمكش كردم كه لباس بپوشد . بوسيدمش و گفتم كه به خانه برود . همانجا ايستاد و نگاهم كرد . در نگاهش حس عميقي بود كه هنوز هم نميدانم چه بود . دو باره بوسيدمش و خودم به سمت خانه ام رفتم . افتاب داشت غروب ميكرد .
شب دوباره باران گرفته بود . تند و وحشتناك . فاتحه مدرسه خوانده بود . بيرون را نگاه مي كردم و به عشق كوچكم فكر ميكردم . مثل همين باران سيل اسا بود .
دم دمه هاي صبح با صداي مهيبي از خواب پريدم . مدرسه بالاخره فرو ريخت . تا سر و وضعم را مرتب كنم اهل ده رسيدند. من هم رفتم . مادر ثريا را انجا ديدم . گفت دخترم را نديدي؟ شب خانه نيامد . گفتم نيامد ؟ ثريا شب نيامد ؟ مدرسه نمانده باشد؟
وقتي تن اتشين بي جان ثريا را از زير اوار بيرون ميكشيدند افتاب طلوع ميكرد .
_ _ _ _ _
تا برگردم و پشت سرم را نگاه کنم همه شان رفته بودند .
رفته بودم عکس بگیرم . یک گزارش تصویری از بارگیری در اسکله ... در جنوب . بچه ها ان حوالی بیش از هرچیز توجهم را جلب کردند . کامیونها یکی یکی پر می شدند و راه می افتادند . و حرف از بارگیری گندم هم بود . تعداد زیادی کامیون منتظر ایستاده بودند تا در انبار گندم باز شود .
پسرک سیاه سوخته مو فرفری گیر عجیبی داده بود که من را وزن کند . هم خجالت میکشیدم وسط ان شلوغ بازار با ان دوربین و دم و دستگاه بایستم روی ترازوی او هم پول خرد نداشتم که هزینه خدماتش رابپردازم . و هرچه میگفتم انگار برای او کمترین اهمیتی نداشت . دنبالم راه افتاده بود و یک بند اصرار میکرد . چشم درشت سیاهش را به من دوخته و ول کن معامله نبود . تصمیم گرفتم هر طور شده از شرش خلاص شوم .یک اسکناس بهش دادم و گفتم ببین من پول خرد ندارم . روی ترازوی تو هم نمی ایستم . حالا این پول را بگیر و فرض کن من را وزن کرده ای بقیه اش را داری بدهی؟
هنوز اسکناس توی دستم بود که قاپید و رفت و گفت همین جا وایسا تا بیارم . هنوز دور نشده بود که نزدیک ۱۵ تا پسر بچه هم سن و سال او به سمتم هجوم اوردند . همه با هم حرف میزدند.از لابه لای حرفهایشان چیزهایی می شنیدم . ادعاهایی مبنی بر اینکه ان ترازو را او از انها دزدیده است و ... گفتم مگر من پلیسم که شکایت دزدیتان را به من میکنید . اما بعد گفتم چه خنده دار . این نیم وجبی ها من را گیر اورده اند . برایم واضح بود که ان یکی بقیه پولی برای من نخواهد اورد . بنابراین تصمیم گرفتم خودم را از مخمصه ای که خودم دلیلش بودم نجات دهم . باید یک جیغ میکشیدم که فرار کنند . اما این هم خوب نبود. در مانده شده بودم که ناگهان همه شان رهایم کردند و مثل یک گله به سمت محل بار گندم دویدند . از دور مثل یک مشت بچه افریقایی . همه بی اندازه لاغر و استخوانی و افتاب سوخته .
همین موقع سر و صدای زیادی بلند شد و شنیدم که بارگیری گندم دارد شروع می شود. به سمت کامیونها رفتم . کارگرها یکی یکی با بیچارگی گونی های بزرگ را روی دوش میگذاشتند و به سمت کامیون می رفتند و انجا کارگر دیگری از انها میگرفت و عقب کامیون جا میداد . بچه ها با کمی فاصله ایستاده بودند و من را فراموش کرده بودند . دست بعضیهایشان کیسه های پارچه ای یا پلاستیکی بود .
وقتی اولین کامیون گندم راه افتاد گله پسر بچه ها به دنبالش هجوم بردند و ناگهان جایی متوقف شدند . همه روی پا نشستند و مشغول کاری شدند . نزدیک تر شدم تا دقیق شوم و صحنه ای را که میدیدم باور نمی کردم . چیزی تمام درونم را به درد کشانده بود . بچه های هفت هشت ساله ، دانه های گندمی را که از پشت کامیون میریخت یکی یکی از روی زمین بر میداشتند و در کیسه هایشان می ریختند . با امدن هر ماشینی جمعشان پراکنده میشد و با خلوت شدن خیابان دوباره سر جای قبلیشان جمع میشدند. از جایی که من نگاه میکردم مثل رقص یک دسته پرنده که با هم پرواز میکنند .
مراسم بارگیری یادم رفته بود. اصلا همه چیز یادم رفته بود. اصلا یادم نیست ان موقع چه میکردم و چه فکر می کردم . اما صدای بوق و ترمز وحشتناک یک کامیون را خوب به یاد دارم و جمعیت را که به ان سمت کشیده شدند . من هم .
تا بچه ای را که در خون غلتیده بود سوار ماشینی کنند و جمعیت پرا کنده شوند من همانطور هاج و واج مانده بودم سعی کردم صورت بچه را ببینم که کدامشان است اما نشد . وقتی جمعیت پراکنده شد ، خودم را کنار جاده دیدم . هنوز سرم منگ بود . راه افتادم که برگردم . کنار جاده یک اسکناس مچاله شده خون الود دیدم و جمعیت بچه هایی را که وسط جاده روی پا نشسته بودند و مشغول کاری بودند.
_ _ _ _ _
آنی دختر دایی ام بود . ما در یک مجتمع زندگی می کردیم . طبقه بالا خانواده دایی ام ، زیر انها ما، و بقیه طبقه ها اجاره داده می شدند . جو خانه همیشه ارام بود و ما پیش از انکه با مستاجرها اشنا شویم می رفتند .
می توانم تقریبا بگویم من را آنی بزرگ کرد . همه چیز را او یادم می داد . سلام کردن را ، مودب بودن را ، رقصیدن را ، حتی سلیقه غذایی ام را از او می گرفتم و یادم است که در 7 سالگی دوست داشتم شبیه او باشم . آنی تنها مظهر زیبایی بود که من می شناختم . با موهای فرخورده سیاهش که همواره بر شانه اش افشان بود و چشمهای درشت و کشیده اش و تنش که هر روز شکفته تر می شد و من از کودکی شاهد ان بودم . بی انکه ایده ای درباره اش داشته باشم . آنی با همه تغییرهایش هر روز زیباتر می شد و همواره همان اسطوره ای بود که از کودکی در ذهن من شکل گرفته بود . آنی تنها همراهم در تنهایی ان خانه بود . از مشکلات مدرسه ام تا گرسنگی و دردهایم را اول آنی میفهمید و حل می کرد . اما این خاطره ام از آنی زنده ترین و پرشورترین خاطره زندگیم است .
من 10 ساله بودم که آنی عروس شد . در ان لباس سفید او مثل ستاره ها می درخشید و در ان شب من انگار تنها غمگین ان پایکوبی بودم که انگار ان "مرد" تمام هستیم را به یغما می برد . آنی رفت . و من با رفتنش تنها تر و غمگین تر شدم . به لاک خودم فرو می رفتم . آنی همان روزها هم دیگر مال من نبود اما نمیدانم چرا وقتی مادرم یا زندایی ام حرف بچه ای را میزدند که آنی روزی مادرش خواهد شد ، ترسی بی اختیار دلم را میلرزاند .
درست نمیدانم اختلافات آنی و شوهرش از کی شروع شد اما 3 سال از ازدواجش گذشته بود که دعوا بالا گرفت . آنی گویا از شوهرش کتک خورده بود . به خانه دایی ام امد و از شوهرش شکایت کرد . من انگار تنها کسی بودم که از بازگشتنش خوشحال بودم و ته دلم می خواستم که این اختلاف هرگز حل نشود . با همه شوقی که برای دیدن انی داشتم مادرم اجازه نداد او را ببینم . گفت صورتش زخمی است و دوست ندارد تو ببینی و من برای هزارمین بار ان مرد را نفرین کردم . بالاخره آنی را دیدم . با انکه لنگم دراز شده بود و همه میخواستند حالیم کنند که دیگر بزرگ شده ام و این خوب است و ان بد ، هنوز از گرمای محبت و آغوش آنی بی نصیب نبودم .
رفتن آنی من را مستقل کرده بود . دیگر می توانستم گلیم خودم را از اب بیرون بکشم .اما آنی هنوز هم تنها ادم مورد علاقه ام بود .
از مدرسه بر میگشتم مثل سالهای کودکی یکراست بالا رفتم . سراغ آنی . در خانه دایی ام باز بود . تعجب کردم . آنی را صدا کردم . گفت تو اتاقم هستم . یکراست به اتاقش رفتم . روی تخت دراز کشیده بود و پتو را تا زیر گلویش بالا کشیده بود . انگار گریه کرده بود . کنارش رفتم تا دلداریش بدهم . اما آنی نشست . پتو از گردنش به پایین سر خورد و من برای اولین بار در زندگیم در کنار زنی برهنه قرار می گرفتم . پیش از انکه فرصت واکنشی بیابم انی مرا در اغوش گرفت و به زیر کشید .
لبریز شده بودم . همین طور که آنی روی تن لختم پیچ و تاب می خورد برای اولین بار رسوخ گوارای حسی تازه را در عمق جانم می شناختم .
تمام شب را تا صبح بیدار و بی تاب بودم . دلم تکرار ان لحظه را می خواست . نیمه های شب پاورچین بالا رفتم . شاید باز هم آنی در خانه را باز گذاشته باشد . اما در باز نبود . برگشتم . فردا در مدرسه هیچ چیز نمیدانستم . مست و سرگشته و بی تاب . همه خرابی حالم را متوجه شدند . برای همین دودره کردن ساعت اخر کلاس کار ساده ای شد . به خانه رفتم و یکراست به سمت خانه دایی ام .
اما در پله ها بودم که در خانه دایی ام باز شد و سهیل از خانه بیرون امد . سهیل جوان دانشجوی خوش تیپی بود که یکی از واحدها را اجاره کرده بود . با دیدن من انگار جا خورد . من هم . تند از پله ها پایین رفت و من نگاهش کردم . یک بار بالا را نگاه کرد و دوباره به راهش ادامه داد . در باز گذاشته بود .
داخل رفتم و بی صدا و یکراست به سراغ آنی . باز هم روی تخت خوابیده بود . لخت و این بار پتویی هم در کار نبود. یک هفته بعد با شوهرش اشتی کرد و به خانه اش برگشت .