_ _ _ _ _
روی سکوی سنگی کوتاه کنار در نشست و به دیواره کنار ان تکیه داد . می دانست که شب کتک خواهد خورد اما نمی توانست برود . کجا برود اصلا . پولی در کار نبود . صبح که می دوید ادامسها از جعبه شان ریخته بودند ...
وقتی که داشت از کوچه پس کوچه ها می رفت تا به میدان اصلی شهر برسد کوچه های خلوت که بعضیهایشان سقف دارند و تاریکند و شیر شاه تا ان روز تاریکیشان را خیلی دوست داشت . توی یکی از همین کوچه ها بود که مردی خواست از شیرشاه ادامس بخرد .
مرد لباسش تمیز بود و هیکل درشتی داشت و مهربان بود . دستی به سر کودک کشید و اسمش را پرسید و وقتی گفت:" شیر شاه" مرد بلند خندید و کودک بی خود به یاد پدرش افتاد که همیشه عصبانی بود و بهانه ای برای زدن داشت .
مرد مهربان به کودک گفت اگر کمکم کنی تا در این کوچه پس کوچه ها راهم را پیدا کنم همه را دو برابر می خرم . غریب بود و شیر شاه کمکش کرد اما مهربانی مرد در تاریکی یکی از همان کوچه های سقف دار گم شد و نوازش کردنش رنگ دیگری گرفت . شیر شاه پا به دو گذاشت و مرد هم دنبالش . گامهای مرد بلند تر بود در عوض کودک فرز می دوید همان اول راه دمپایی اش را رها کرد و ادامسهایش هم همانجا ریخت که وقتی برگشت اثری از هیچ کدام نبود در این کوچه های تو در تو که انگار تمامی نداشت و حتی یک پرنده پر نمی زد
گلوی شیر شاه مزه خون گرفت نفسش بادرد می رفت و می امد مغزش می کوبید و چشمانش سیاهی می رفت . بالاخره زمین خورد و مرد گیرش انداخت ...درد به تمام وجودش رسوخ کرد
حالا شیر شاه پشت در خانه نشسته بود و جعبه ادامسها را که از دستش رها شده بود باد با خود می برد
تابستان ۸۶