تبليغاتX
ذهن متورم یک ابر - تصمیم کبری

آه ... جانت به لبت می رسد تا به نتیجه برسی .  چطور باید بگویی . چطور باید حالیش کنی . مطمئنی کم ِ کم ۴ - ۵ روز درگیرشی .  تا بیای بهش بفهمونی که قصدت هیچ نوع عشق و رفاقتی نبوده و اصلا نمی خواستی درگیرش بشی . تا بیاد بفهمه که با این smsاش حوصلتو سر می برده و بیشتر ازش فراری می شدی .

می دونی تا داری میگی گلوت خشک میشه حلقت به هم می چسبه نفست در نمیاد . نمیدونی چرا٬ مطمئنی حسی بهش نداری اما مطمئنی که اون پاپی میشه و به این راحتی ول کن نخواهد بود و این یکی قسمت زجر آورشه . باید حالیش کنی که نمیخوای رابطه ی ادامه داری داشته باشی .

جان به سر می شوی تا تصمیمت را به هر بدبختی شده بهش بفهمونی .بالاخره بعد از کلی دل دل کردن و این پا اون پا شدن و اِن و مِن بهش میگی :

- ببین ... بیخی ٬ اُکی؟

- تموم؟ باشه . کاری نداری؟ خدافظ

-

 

+ نگاشته شده به تاريخ دوشنبه بیستم خرداد 1387 گاه 15:57 نگارنده مریمی |

__________________________ ______________ ____________________