_ _ _ _ _
تا برگردم و پشت سرم را نگاه کنم همه شان رفته بودند .
رفته بودم عکس بگیرم . یک گزارش تصویری از بارگیری در اسکله ... در جنوب . بچه ها ان حوالی بیش از هرچیز توجهم را جلب کردند . کامیونها یکی یکی پر می شدند و راه می افتادند . و حرف از بارگیری گندم هم بود . تعداد زیادی کامیون منتظر ایستاده بودند تا در انبار گندم باز شود .
پسرک سیاه سوخته مو فرفری گیر عجیبی داده بود که من را وزن کند . هم خجالت میکشیدم وسط ان شلوغ بازار با ان دوربین و دم و دستگاه بایستم روی ترازوی او هم پول خرد نداشتم که هزینه خدماتش رابپردازم . و هرچه میگفتم انگار برای او کمترین اهمیتی نداشت . دنبالم راه افتاده بود و یک بند اصرار میکرد . چشم درشت سیاهش را به من دوخته و ول کن معامله نبود . تصمیم گرفتم هر طور شده از شرش خلاص شوم .یک اسکناس بهش دادم و گفتم ببین من پول خرد ندارم . روی ترازوی تو هم نمی ایستم . حالا این پول را بگیر و فرض کن من را وزن کرده ای بقیه اش را داری بدهی؟
هنوز اسکناس توی دستم بود که قاپید و رفت و گفت همین جا وایسا تا بیارم . هنوز دور نشده بود که نزدیک ۱۵ تا پسر بچه هم سن و سال او به سمتم هجوم اوردند . همه با هم حرف میزدند.از لابه لای حرفهایشان چیزهایی می شنیدم . ادعاهایی مبنی بر اینکه ان ترازو را او از انها دزدیده است و ... گفتم مگر من پلیسم که شکایت دزدیتان را به من میکنید . اما بعد گفتم چه خنده دار . این نیم وجبی ها من را گیر اورده اند . برایم واضح بود که ان یکی بقیه پولی برای من نخواهد اورد . بنابراین تصمیم گرفتم خودم را از مخمصه ای که خودم دلیلش بودم نجات دهم . باید یک جیغ میکشیدم که فرار کنند . اما این هم خوب نبود. در مانده شده بودم که ناگهان همه شان رهایم کردند و مثل یک گله به سمت محل بار گندم دویدند . از دور مثل یک مشت بچه افریقایی . همه بی اندازه لاغر و استخوانی و افتاب سوخته .
همین موقع سر و صدای زیادی بلند شد و شنیدم که بارگیری گندم دارد شروع می شود. به سمت کامیونها رفتم . کارگرها یکی یکی با بیچارگی گونی های بزرگ را روی دوش میگذاشتند و به سمت کامیون می رفتند و انجا کارگر دیگری از انها میگرفت و عقب کامیون جا میداد . بچه ها با کمی فاصله ایستاده بودند و من را فراموش کرده بودند . دست بعضیهایشان کیسه های پارچه ای یا پلاستیکی بود .
وقتی اولین کامیون گندم راه افتاد گله پسر بچه ها به دنبالش هجوم بردند و ناگهان جایی متوقف شدند . همه روی پا نشستند و مشغول کاری شدند . نزدیک تر شدم تا دقیق شوم و صحنه ای را که میدیدم باور نمی کردم . چیزی تمام درونم را به درد کشانده بود . بچه های هفت هشت ساله ، دانه های گندمی را که از پشت کامیون میریخت یکی یکی از روی زمین بر میداشتند و در کیسه هایشان می ریختند . با امدن هر ماشینی جمعشان پراکنده میشد و با خلوت شدن خیابان دوباره سر جای قبلیشان جمع میشدند. از جایی که من نگاه میکردم مثل رقص یک دسته پرنده که با هم پرواز میکنند .
مراسم بارگیری یادم رفته بود. اصلا همه چیز یادم رفته بود. اصلا یادم نیست ان موقع چه میکردم و چه فکر می کردم . اما صدای بوق و ترمز وحشتناک یک کامیون را خوب به یاد دارم و جمعیت را که به ان سمت کشیده شدند . من هم .
تا بچه ای را که در خون غلتیده بود سوار ماشینی کنند و جمعیت پرا کنده شوند من همانطور هاج و واج مانده بودم سعی کردم صورت بچه را ببینم که کدامشان است اما نشد . وقتی جمعیت پراکنده شد ، خودم را کنار جاده دیدم . هنوز سرم منگ بود . راه افتادم که برگردم . کنار جاده یک اسکناس مچاله شده خون الود دیدم و جمعیت بچه هایی را که وسط جاده روی پا نشسته بودند و مشغول کاری بودند.