دختر نگاهش را به سمت هر انچه که تازه بود می گرداند . شاید با نگاهش می خواست همه چیز را ببلعد . می دانست که باید آخرین بارش باشد که چنان چیزهایی را می بیند . در آن جهانی که ناگهان بیدار شده بود ، همه چيز به طرز ناباوری زیبا بود . خانه ، باغچه ، گلها ، مادرش ، پدر هميشه عصبانيش، حتی مردی که قرار بود او را ببرد ...
چيزی درست از آب در نمي امد . آيا تمام شده بود ؟ چرا اين جهان را وحشتناك تر از آنچه كه حالا ميديد تصور كرده بود ؟ مادرش ، پدرش ، او ... اينها اينجا چه می كردند ؟ همه با هم ؟ غير ممكن است ...
ناگهان بيدار شد . سياهی فراگیرنده اسیرش کرد . آه خدایا پس چه شد ؟ نمرده بودم؟
حالش خيلی بد بود . معده اش می سوخت . سعی ميكرد آنچه را فرو داده بود بيرون بدهد . نه خدايا چرا اینقدر وحشتناک است؟ انچه خورده بود در معده اش جابجا میشد حرکت میکرد و آزارش میداد . اما همچنان در معده اش باقی می ماند . خواست مادرش رابیدار کند اما نه ... به چه جراتی؟ اگر پدر می فهمید خواسته خودش را بکشد تمام انچه را که در زندگیش از آن ترسیده بود و برای ترس از آن تن به هر چه خواست پدر بود داده بود، بر سرش می آورد . کتک . حبس . کتک . بی آبرویی . کتک ...
برای اولین بار به ذهنش رسید که به او پناه ببرد . برای گریز از او آن زهرمار را خورده بود . برای فرار از او و آن خنده ی شرورش تمام سختی مرگ را به جان خریده بود . اما حالا فکر میکرد تنها کسی که نجاتش خواهد داد ، هم او خواهد بود .
شب از نیمه گذشته بود . در خانه را باز کرد . کمی از کاهگل دیوار کنار در ریخت و صدا کرد . سر جایش خشک شد . نفسش در نمی امد . قلبش انچنان می تپید که می خواست از سینه اش بیرون بجهد . اندکی برگشت و مطمئن بود پدر پشت سرش ایشتاده است . اما پدر را ندید . آرام پا در کوچه گذاشت . هنوز به صبح مانده بود . تا خانه ی او باید خیلی راه می رفت . توانش تحلیل می رفت . حالش به هم می خورد . سرش گیج می رفت . چند بار در کوچه نشست . سعی کرد بالا بیاورد اما سمج بود . بالا نمی امد . تمام درونش می سوخت . انگار شعله ور شده بود . حتی نمی توانست گریه کند .آه خدایا غلط کردم . نجاتم بده ...
کمی ایستاد و به راهش ادامه داد . میان راه باز ایستاد . کمی از نیمه شب گذشته است ... چگونه در خانه اش را بزند ؟ بگوید به چه کاری آمده است ؟ جواب خواهر او را چه بدهد ؟ آیا آنها به پدرش نخواهند گفت ؟ راز دارش خواهند بود ؟ نجاتش خواهند داد ؟ ناگاه حقيقت در سرش كوبيده شد . آنها او را تا وقتی می خواهند كه سكوت كند كه طغيان نكند كه چيزي نخواهد كه مثل مادرش همواره فدا شود و همه ی زندگيش در جهت خواست آنها باشد . آنها مادر فولادزره ای نمی خواهند که بر ایشان ظغیان کند و چیزی بخواهد . آنها زن زیبارویی میخواهند که دکور خانه شان باشد . اگر این دکور شکست او را در زباله خواهند انداخت . نه . او را به خانه ی پدرش خواهند برد و رهایش خواهند کرد ... آه خدایا چه کنم ؟
سرگیجه اش باز بدتر شد . نشست . سعی کرد بالا بیاورد . نمیشد . انتهای شکمش جایی که درست نمی دانست کجاست می سوخت انگار هزاران تیغ ناگهان در شکمش فرو میکردند و در می اوردند . خودش را به در و دیوار می زد سرش را تاجایی که می توانست پایین تر از تنش نگه میداشت اما استفراغ نمی کرد . انگار انچه خورده بود به انتهای معده اش چسبیده بود . فکر میکرد تا ابد انجا خواهد ماند و نه او را خواهد کشت و نه رهایش خواهد کرد . پشیمان بود . می خواست زودتر از دست ان درد راحت شود . کف کوچه نشست . بی حال شده بود نفهمید چطور شدکه کم کم حس کرد حالش بهتر می شود . انگار آرام میشد . دردش کم می شد . خنکی سبک کننده ای سراغش می امد . حس شیرینی انگار تنش را در آغوش می کشید . کف کوچه دراز کشید و بی انکه بداند در خواب عمیقی فرو رفت .
فردا صبح جسد دختری زیبا رو کنار کوچه بی کس مانده بود ...